داستان کوتاه ” نفس زندگی ” از علی قنبری

نفس زندگی قدم نمی رسد، روی پنجه بلند می شوم وسرم را می آورم بالای چرخ میوه فروشی .    خربزه های ریزودرشت به ردیف چیده شده اند، همه زخمی وحفره حفره اند. بعداز خربزه ها،…

بیستر بخوانید

“معلم تاریخ” داستانی از علی قنبری

معلم تاريخ معلم تاريخ درحاليكه انگشتش رالاي كتاب تاريخ گذاشته بود،آنرابست وازبالاي عينك به دونفر ازبچه هاي ته كلاس كه پچ پچ كرده بودند،چشم غره رفت وآنهافوراًخشكشان زد. معلم عينكش رابالازد.طبق معمول دستي به سبيل…

بیستر بخوانید