داستان

داستان

داستان کوتاه
«مورچه ها»   نمی دانم خواب بودم یا بیدار که مورچه ها شبیه سربازانی فاتح که به سرزمینی ناشناخته هجوم می برند؛ بدنم را کشف کردند. نمی توانستم ...
0

داستان کوتاه
نفس زندگی قدم نمی رسد، روی پنجه بلند می شوم وسرم را می آورم بالای چرخ میوه فروشی .    خربزه های ریزودرشت به ردیف چیده شده اند، همه ...
0

داستان کوتاه
سکوت منو یاد پدرم میندازه. هر اتفاقی تو خونه می‌افتاد اون فقط سکوت می‌کرد. با نگاهش حرف می‌زد و با رفتار خاص خودش عواطف و احساستشو نسبت به ...
1

فیلم معرفی کتاب
 دانلود کتاب پیرمرد و دریا با ترجمه ی نجف دریابندری دانلود انیمیشن پیرمرد و دریا ...
0