داستان کوتاه ” مورچه ها ” از شهریار طاووسی(همراز)

«مورچه ها»   نمی دانم خواب بودم یا بیدار که مورچه ها شبیه سربازانی فاتح که به سرزمینی ناشناخته هجوم می برند؛ بدنم را کشف کردند. نمی توانستم هیچ کاری را انجام بدهم، ساکت و…

بیستر بخوانید

داستان کوتاه آغاز از شهریار طاووسی (همراز)

دراتاق باز بود و آفتاب کم جان و بی رمق آخرین روز تابستان اتاق را پر کرده بود و انگار داشت همه جا را می کاوید و دنبال چیزی می گشت، روز عجیبی بود و…

بیستر بخوانید

داستان کوتاه “آبشوران” از علی اشرف درویشیان

آشورا ۱ جای مردن سگ های پیر بود. جای عشق بازی مرغابی ها بود. جای پرت کردن بچه گربه هایی بود که خواب را به مردم حرام کرده بودند. آشورا جای بازی ما بود. اوایل…

بیستر بخوانید

داستان کوتاه “انتری که لوطیش مرده بود” از صادق چوبک

راست است که میگویند خواب دم صبح چرسی سنگین است. مخصوصا خواب لوطی جهان که دم دمهای سحر با انترش مخمل از «پل آبگينه» راه افتاده بود و تمام روز «کتل دختر» راپياده آمده بود…

بیستر بخوانید

داستان کوتاه سماور از هوشنگ مرادی کرمانی

قصه ی ظهر جمعه از سال 1319 از رادیو ایران پخش می شده است ، یادم می آید آن موقع ها یک رادیوی قدیمی توشیبا داشتیم که پدرم ، ظهر جمعه که می شد آن…

بیستر بخوانید

داستان کوتاه سگ ولگرد از صادق هدایت

ما شاعران و نویسندگانی داریم که با وجود اینکه از سالهای دور شعر یا داستان دارند ، موقع خواندن آنها آدم حس می کند که در همین زمان بوده اند و در همین امروز آن…

بیستر بخوانید

“معلم تاریخ” داستانی از علی قنبری

معلم تاريخ معلم تاريخ درحاليكه انگشتش رالاي كتاب تاريخ گذاشته بود،آنرابست وازبالاي عينك به دونفر ازبچه هاي ته كلاس كه پچ پچ كرده بودند،چشم غره رفت وآنهافوراًخشكشان زد. معلم عينكش رابالازد.طبق معمول دستي به سبيل…

بیستر بخوانید