«مورچه ها»

 

نمی دانم خواب بودم یا بیدار که مورچه ها شبیه سربازانی فاتح که به سرزمینی ناشناخته هجوم می برند؛ بدنم را کشف کردند.
نمی توانستم هیچ کاری را انجام بدهم، ساکت و آرام و بی حرکت افتاده بودم، حتی صدای نفس هایم را نیز نمی شنیدم. تنها چیزی را که به خوبی حس می کردم حضورِ هزاران هزار مورچه بر روی بدنم بود؛ پاهایم، دست هایم، شکمم، سینه ام، گردنم، صورتم، میانِ دهلیزِ گوش هایم و لابلای مژه هایم مورچه بود و مورچه بود و مورچه، سیاه، زرد، قرمز، کوچک و بزرگ.
ابتدا حسی شبیه به غلغلک داشتم و بعد که مورچه ها خواستند لایه هایِ زیرینِ وجودم را کشف کنند؛ درد و سوزش را نیز حس کردم بی آنکه بتوانم فریادی بزنم.
وقتی که هزاران هزار مورچه ی کوچک تو را با هم گاز بگیرند، درست مثلِ سیبی هستی که آدمی دهن گشاد یکباره تو را با دو گاز بزرگ ببلعد و بخورد.
نمی دانم کجا هستم و یا چکار می کنم. خوابم یا بیدارم. امّا خود را ذرّه ذرّه بر دوشِ هزاران هزار مورچه ی کوچک و بزرگ، سیاه و زرد و سرخ حس می کنم که دارند مرا با خود به جایی می برند و من هیچ کاری آری هیچ کاری نمی توانم انجام بدهم . اینک به سرزمینی فتح شده می مانم.

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

شعر ” خفتگان تاریخ ” از شهریار طاووسی(همراز)

ما خفتگانِ تاریخ؛ ناباورانِ خورشید دل خسته از