داستان کوتاه ” نفس زندگی ” از علی قنبری

داستان کوتاه ” نفس زندگی ” از علی قنبری

- درداستان کوتاه
151
0

نفس زندگی

قدم نمی رسد، روی پنجه بلند می شوم وسرم را می آورم بالای چرخ میوه فروشی .    خربزه های ریزودرشت به ردیف چیده شده اند، همه زخمی وحفره حفره اند. بعداز

خربزه ها، پشت چرخ، مرد میانسالی لاغروقدبلند باریش وسبیل زردوچندروزه،زبرو

خشن ،مثل یک غول که سرش به آسمان می رسد،ایستاده است . چوب سیگاردرازی

که سیگارسرش دودمی کند،گوشه ی لبش است.یک دستش به چوب سیگاراست و

توی دست دیگرش ،چاقوی بلندی است که باآن قسمتهای گندیده ی خربزه هارابریده وآماده ی فروش برای آنهاییست که نمی توانند خربزه ی سالم بخرند.بوی خربزه توی دماغم پیچیده،دلم می خواهد تکه ای بکنم وبخورم.دست می برم توی یکی از خربزه ها

ولی قبل ازاینکه بتوانم تکه ای جداکنم،مردباپهنه ی چاقو میزندپشت دستم ومن

دستم را کنارمی کشم.مادرم شانه ام رامی گیردوازچرخ دورم می کند: آقا چرابچه

رامیزنی؟

– خربزه راخراب کرد، دیگه کی اینومیخره؟

– چه خرابی ؟ ازاول که سالم نبود!اصلاً چقدر میشه؟ پولشو میدم!

مرد خربزه رابرده جلودستش وجای انگشتانم راجدا می کندومی گذاردکنار.تا مادرپولش راحساب کند،آنرا می قاپم وبه دندان می کشم.لزج است ومزه ی ترشیده ای دارد.خوشم

نمی آید، پرتش می کنم طرف میوه فروش،که می چسبدبه پشت دستش.به من چشم غره می رود.

*   *    *    *

 

بین دانشجوهای پزشکی سال آخر تخت های بخش داخلی راتقسیم می کنند. روی یکی ازتخت های من ، پیرمردقد بلندولاغری است که زیرنورآفتابی که ازپنجره می تابد، دانه دانه ای موی زرد،توی ریش سفیدش برق می زند.نشسته روی تخت وبه سختی نفس می کشد. تمام دکمه های پیراهن بیمارستانیش راباز کرده است ، شاید فکر می کرده جلو نفسش راگرفته. با هرنفسی که می کشد،عضلات بین دنده های آخرش می رودتو، مثل اینکه سینه اش آنها را می مکد.پسری کنارتختش ایستاده، می پرسم : چرا اکسیژن براش نذاشتن ؟

می گوید : کپسول اکسیژن خالی شده ، یه ساعته بردن عوضش کنن ولی هنوز نیامدن! هرچه میگم ،کسی به حرفم توجه نمی کنه.

پیرمردبانگاهش ملتمسانه اکسیژن می خواهد. نمی تواند حرف بزند. می روم برایش اکسیژن می آورم . ماسک اکسیژن راروی دهان وبینیش می گذارم وبندش را می اندازم پشت سرش . اکسیژن راکه باز می کنم ، چشمانش برق می زندوباولع نفس میکشد. نمی تواند حرف بزند، باچشمانش تشکرمی کند، من این رااحساس می کنم.

*   *    *    *

عجله دارم که خودم رابه بیمارستان برسانم .کشیک هستم ومی دانم که انترن کشیک، منتظر است تا هرچه زودترشیفت را تحویل دهد. گاهی لحظه های آخرشیفت ، می بینی یک بیماربدحال پذیرش می شود که دیگر نمی شودرهایش کرد وبایدشرح حال گرفته شود وکارهایش را انجام داد. بدتر اینکه ممکن است فرداصبح، درگزارش صبحگاهی ، همین مریض که باعجله کارهایش راانجام داده ای،کاردستت بدهدواساتید چنان سوال پیچت کنند که جلو همه آبرویت برود.

سرپیج خیابان، روی نبش دیواراعلامیه ی مجلس ترحیمی چسبانده شده که توجهم را جلب می کند.نمی توانم رد بشوم ، می ایستم ونگاهش می کنم. عکس روی اعلامیه انگاری تمام قد بوده که فقط قسمت بالایش راچاپ کرده اند . لاغر است وراست راست ایستاده است.حس می کنم اگر  ادامه ی عکس وجودداشت، چاقوی بلندی دستش بود .به نظرم خیلی آشنا می آید.

 

*   *    *    *

جمعه  26/10/93

 

 

 

درباره نویسنده

در حال حاضر پزشک عمومی هستم و متولد سال 1339. از 14 سالگی داستان نویسی را شروع کردم و تا 18 سالگی چندین داستانم در نشریات دانش آموزی (در تهران) و دانشجویی (دانشکده ی علوم کرمانشاه) و در جاهای دیگر به صورت متفرقه چاپ شد و با وقفه ای طولانی مدت از سال 88 مجددا شروع به نوشتن کردم که درسال 94 به صورت مجموعه داستانی با عنوان "عاقبت یک رویا" چاپ شد.

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

شعری از حسین پناهی

ما تماشاچیانی هستیم که پشت درهای بسته مانده