نقدی بر کتاب عیسی مجنون ، بی بی شیرین نوشته خانم زهره کلهرنیا

نقدی بر کتاب عیسی مجنون ، بی بی شیرین نوشته خانم زهره کلهرنیا

- درداستان کوتاه, معرفی کتاب
152
0

  نقدی برکتاب

عیسی،مجنون،بی بی شیرین و چند داستان دیگر

                             نوشته سرکار خانم زهره کلهرنیا

                                     از غلامعلی اکبری

شهرشان در صفحه ای از فضا زمان،با شهری در زمین تلاقی کرده بود.شهر آدمیان پیوسته دگرگون می شد وبا جابجا شدن زوایای نقشه ی کهن شهر،صفحه ی درگاه واشکال واجسام رها از قوانین تعادل وجاذبه ی آن،بیش تر و بیش تر بسته می شد وبر ابهام بودنش افزوده می شد.

در شهر آن سوی درگاه اما خانه نمی ساختند،از تن پوش وپای افزار بهره نمی گرفتند که جسمشان با کوه و دره،سنگ ویخ وآتشفشان یگانه بود.انرژی را از کیهان بی کران می گرفتند و گوشتخواری و کشتار نمی دانستند(ص5)

این آغاز داستان عیسی،مجنون،بی بی شیرین از سرکار خانم کلهرنیا است که در آن دو شهر ناهمگون ومتفاوت واسطوره ای و آخر زمانی به تصویر کشیده شده است شهر آن سوی درگاه کجاست که خانه نمی ساختند واز تن پوش وپای افزار استفاده نمی کردند نه جهان را با انرژی های زمینی آلوده می ساختند ونه گوشتخواری وکشتار می کردند حس مادرانه خانم کلهرنیا با آرزوهای انسانی ودور ودراز او  گره خورده اند ودنبال دنیائی فرازمینی به گردش و جستجو می پردازد واژه ها در زبان ایشان با وجود نزدیکی به زبان کهن وباستانی، رگه های زیبا وشاعرانه ای دارد که گوئی پستان های  مادری مهربان شیر در دهان کلمات می ریزد و علیرغم کلیه ناملایمات از درشتگوئی آنها جلوگیری می کند داستان به هیچکدام از داستان های نویسندگان زن ایرانی نزدیک نیست و از آبشخور نگاه آنها کوچکترین تاثیری نگرفته است حتی با داستان هائی که از مردان ایرانی یا خارجی نیز شنیده یا خوانده ایم هیچگونه غرابت و نزدیکی ندارد واز این حیث نیز منحصر به فرد است  روایت داستان نیز علیرغم استفاده از زبان کهن وباستانی بسیار نو وقابل اعتبار است بی شک چنین زبان داستانی را تنها در کارهای نجدی وشعر واره های ادبی او می شود رویت کرد

نخست زبان را شناخت آدمیان را دید که سرگشته در بازی سخن،بنایی را پی می ریختند که فلسفه اش می نامیدند.به مدرسه ها وارد شد و علوم و درس بر گرفت وچون آنچه آموخت به مبانی ادراکی خود بدل کرد،عصاره ای یافت:تلاش بی فرجام آدمی به ادراک حقایق وآگاهی او به نا آگاهی اش(ص5)

زبان داستان خانم کلهرنیا علیرغم فلسفی بودنش چندش آور وخسته کننده نیست وتعلیق داستان انسان را به همراهی با نویسنده وتفکر در چرائی وچیستی کلمات به کار گرفته شده در متن ترغیب می کند ،نخست زبان را شناخت و زبان نخستین گام پی ریزی بنای جدید است  ونخستین گام جدا شدن از عالم حیوانی، ورسیدن به ادراک، وتلاش بی فرجام آدمی به ادراک حقایق و آگاهی او به نا آگاهی اش و غرق شدن در هزاران ایده وعقیده ومذهب و فلسفه که هر کدام چند روزی انسان ها را مست رویائی باور نکردنی ورسیدن به مدینه فاضله ای نزدیک وقابل لمس می کند وچندی بعد فریاد وا اسفای جدیدی از نرسیدن وحسرت.

بیرون مدرسه اما زندگی آهنگی دیگر داشت.مسافر به افسون برگ وگندم زار با مترسک،عموحیدر وپیرزنش،گوساله و مرغ وخروس ها آشنا شد(ص5)

در اینجاست که رگه هائی از تاثیر سهراب سپهری بر کار خانم کلهرنیا هویدا می شود او نیز چون سهراب مسافری دارد واو نیز چون سهراب از تنفس در زندگی شهری به ستوه آمده است (هر چند که پایان کار مسافر او کمی با مسافر سهراب زاویه دارد) وبا عمو حیدر وگوساله ومرغ وخروس ها آشناست یکی از برجسته ترین کارهای خانم کلهرنیا در بازگوئی این داستان چیدن واژه هائی است که هیچگونه سنخیتی با داستان های متداول وبه کرات شنیده شده ما ندارد اما زیبائی بسیار دلچسب وگوارائی دارد که به کلیه ساختارهای تعریف شده داستان دهن کجی می کند

راهزن سراب بیابان را می شناخت .آب و درخت و واحه…لیک آنچه در آن سپیده دم می دید به سراب نمی مانست:مردی بی اسب ورمه در ردای سپید گیسو به باد سپرده،به ابری می مانست که آفتاب بر او تابیده باشد.از سبویی به پای اندک گیاهان بیابان آب می ریخت آهویی سیمین وفوج پرندگان در پی اش به هر سو می رفتند.(ص6)

رویاهای خانم کلهرنیا به خواب های شیرینی می ماند که مادری بزرگوار برای کودکان خود در خیال به تصویر می کشد علیرغم اینکه خصومت وقهر طبیعت را بارها آزموده است اما همواره کودک درونش را به جستجوی سرابی می فرستد که آرزومند یافتن آب است بی شک در جامعه شهری و صنعتی تحقق چنین آرزوهائی کمی نزدیک به محال است به همین خاطر او نیز اسب خیال خویش را به وادی زندگی روستائی تارانده است.کجاست مردی بی اسب ورمه که از سبویی به پای اندک گیاهان آب بریزد و فوج فوج پرندگان در تعقیبش باشند این پیامبر سپید موی که چون ابری در تابش آفتاب در حال تحلیل است و همچنان امیدوار کجاست؟ کجاست مسیح موعودی که به دلیل نا امیدی از انسان ها فوج فوج پرندگان در تعقیب اویند؟ چرا با وجودی که ابر پیامبر سپید موی در حال تابش آفتاب وذوب شدن است از آب دادن فوج فوج پرندگان کوتاهی نمی کند؟

ابلیس کوه از سویی رو به بیابان داشت.نسیم برف آلودش بر این بستر دریای کهن اندک خنکایی می بخشید و از دیگر سو پهلو فشرده به اقلیم عقاب وکرکس.کوهساری با هندسه ی شگرف قله ها،پاکوب بزهای کوهی و حرامیان که راه ها را می شناختند.(ص7)

از نظر خانم کلهرنیا ابلیس کوه با وجودی که رو به بیابان داشت اما نسیم برف آلودش بر این بستر دریای کهن اندک خنکایی داشت وهمیشه این اندک خنکاست که بر تمام ناملایمات وخشکی ها وبیابان ها چیره به نظر می رسد هرچند که از دیگر سو پهلو فشرده بود به اقلیم عقاب وکرکس .کوهسار خیال خانم کلهرنیا همواره دنبال صید زیبایی در هندسه شگرف قله هایی است که پاکوب بزهای کوهی وحرامیان است.

روزها بود که پیک راهزنان به کوهستان سر نزده بود.گویی از آتش ودود،بوی نان، آمیزه ی آواهای آدمیان و گله و ماکیان جان گرفته بود.حضورشان حس تنهایی را در راهزن نیرو می بخشید.

آن روز هنگامی که از بلندایی بر آن کوره راه ها ومدخل ها که می دانست دیده بانی می کرد،اجتماعی از سگ ها،کره الاغی خاکستری،بزغاله ای خشمگین وبچه های برشته از آفتاب که فقط شلوارهای وصله دار یا پیراهن کج وکوله به تن داشتند را در چمن زار پیش رو دید.(ص8)

در ذهن خانم کلهرنیا خشونت کمتر مجال خودنمائی پیدا می کند بوی نان آمیزه آواهای آدمیان و گله وماکیان حتی بزغاله ای خشمگین وشلوارهای وصله دار با متانت ومهربانی خودنمائی می کند شاید برای اولین بار است که در داستانی بین انسان ها وحیوانات اهلی این همه غرابت ونزدیکی دیده می شود وبه رنج های حیوانات نیز انسانی نگریسته می شود.

کودکان غرقه در نقشی که آن هنگام داشتند، توجهی به حضور اوکه سر بر آسمان محو تماشای سپیدار بلند شده بود نداشتند بزغاله راهش را کشیده رفته بود وسگ ها در سایه ای چنبره زده خفته بودند.(ص9)

از آخرین بار که راهزن با کسی سخن گفته بود زمان زیادی می گذشت.به خود جرآت داد وبا گویش عجیب و آهنگ نازیبای صدایش آهسته از پسرکی که موهایش را مثل پشم گوسفندها رگه رگه زده بودند پرسید دنبال چه می گردند؟(ص9)

راستی دنبال چه می گردند؟آن دختر چگونه دوستی دارد که خیاط است و می خواهد برایشان لباس بدوزد.

خیاط کوچلوی لای شاخه ها ،قیچی و نخ و پارچه اش،بیش تر از پیک راهزنان ذهن راهزن را به خود مشغول کرده بود.هنگامی که به غار مخفی گاه وارد شد در روشنایی اندک چراغ موشی “او”را دید که مقابل صندوقچه ی کتاب ها بر چهار پایه نشسته بود.کلاهی فرسوده و لباس هایی نخ نما ورنگ ورو رفته به تن،غرق در خواندن کتابی که دستش بود متوجه ورود دیگری به غار نشد یا به آن توجه نکرد.(ص10)

این خیاط کوچلو چگونه موجودی است که هم کتاب خوان است و هم با کور سوی چراغ موشی دنبال……….

کیستی؟ ای ملعون پست!(ص10)

مسافر با تکه ای کاه علامتی لای کتاب گذاشت و کتاب را بست.پچ وپچ خفه اش واضح تر شد:

آن ها که قادر نیستند با جنبه های نجیب روح خود زندگی کنند،انسان های آزاد نیستند.رو به راهزن چرخید وکلاه از سر بر داشت.معلوم نبود با خودش حرف می زند یا راهزن:

آزاد نیستند؟قادر نیستند؟جنبه های نجیب؟آزاد نیستند؟(ص11)

شاید برای خودش نیز سئوالی باشد که آیا آنها که با جنبه های نجیب روح خود زندگی نمی کنند آزاد نیستند؟

راهزن با صدایی که به سختی بر می آمد پرسید:

از کجا آمده ای؟

مسافر با لبخندی ساده وحتی کمی متعجب از این پرسش گفت:

کجا؟آها از خانه ی عمو حیدر جنبه های نجیب ……؟

گویا جواب قانع کننده ای بود و راهزن سئوال مهمتری در ذهن نداشت که باز پرسید:

اسمت….؟

مسافر که نامی هم نداشت باز قیافه اش متعجب شد،گویی دیگران باید خودشان همه چیز را بدانند وپرسیدن کار اضافه ای بود کند و نا مطمئن پاسخ داد :

اسمم؟ آها عمو حیدر.(ص11و12)

مسافر که نامی نداشت واز خانه عمو حیدر آمده بود نیز نامش عمو حیدر است وبراستی تمام نام ها عمو حیدر است چگونه است که تمام نام ها می توانند عموحیدر باشند در عین حال نیز ممکن است هیچ نامی نداشته باشند ،  همان شلوار وصله دار هائی که از تنعم دنیا جز نامی ندارند ویا نامی ندارند.پس مسافر نیز می تواند خیاطی باشد که در زیر چرخ وصله هایش تیکه پاره شده است.

راهزن جل کهنه و نخ و جوال دوزی جلوی مسافر انداخت وروی بستر نمدینش چمباتمه زد.فضای ترس و نا آگاهی،افکار گسیخته اش را به حس های تازه ای که پیش تر تجربه نکرده بود می کشانید،معنی عبارتی را که مسافر از کتاب خوانده بود درک نمی کرد،اما بیزاری گزنده وبرخورنده ی آن را در وجود خود حس می کرد.(ص12)

البته بعید است که راهزن معنای سخن مسافر را در نیافته باشد اما روح مثبت اندیش و مهربان خانم کلهرنیا دوست دارد که دنیا به همین سادگی ورق بخورد که نسیمی روح بخش برگ های دفتر زندگی را با فراق بال ورق بزند گوئی در روحیه ایشان خشونت وسعبانیت زندگی جائی ندارد وکاش همینگونه بود که ایشان آرزو می کند.

از دخترک پرسید:- رنگینه تو هستی؟

دخترک شانه بالا انداخت.

تو خیاط کوچلوی لای شاخ وبرگ ها را می شناسی؟با او دوستی؟ها؟

قبل از آن که سنجاقک چیزی بگوید بچه های دیگر با بی تابی به راهزن پاسخ دادند.شاهین نفس راحتی کشید.به اسب رو کرد و جوری که بقیه هم بشنوند نجوا کرد:

دیدی پیداش کردیم؟و کیسه ی پارچه ها را از اسب پایین آورد و به بچه ها داد:

این پارچه هایتان!نگاه کنید کم نباشد.گفته نمی تواند لباس هایتان را بدوزد،اندازه هایتان قاطی شده بیش تر شما قد کشیده و درازتر شده اید…..

دهنه ی اسب در دستش،راه افتاد و همان طور که از بچه های شگفت زده دور می شد بیش تر توضیح می داد:

چشمش کم سو شده،نخ هم ندارد،نمی دوزد….(ص14)

گوئی خیاط کوچلوی لای شاخ وبرگ ها خسته شده است وگرنه بعید است که قد وقواره بچه ها آنقدر بزرگ شده باشد که قادر به دوختن لباس هایشان نباشد پس همان بهتر که با لباس های وصله دار به زندگیشان ادامه بدهند شاید هم این همان لباسی است که طبیعت یا تاریخ ویا هر چیز دیگری بر قامت آنها دوخته است واز هیچ خیاطی ولو کتاب خوان باشد کارآنچنانی ساخته نخواهد بود. و عجیب نیست که راهزن دنبال همدردی با بچه هائی است که از دوختن لباس هایشان ناامید شده اند.

طنین یک سرود.از هر سو صدایی به آن می پیوست.گاه دسته ای وگاه تک خوانی ،صدای پیری یا یک زن،صداها گاه از اعماق گویی از سیاه چالی و گاه از بام ها وبلندی ها.سرودی نیرومند سرشار از شوق وگرما.سرود مردمانی که ترس وخستگی را به هماوردی می خوانند.(ص15)

نگاه خانم کلهرنیا علیرغم زن بودن خوشبختانه جنسیتی نیست اما رگه هایی از نگاه طبقاتی هنوز در نوشته های ایشان به چشم می خورد  شخصیت ها در هاله ای از ابهام هنوز سرود ترس وخستگی و نا امیدی را به هماوردی می طلبند.

شاهین دانست چرا کتاب ها به آنجا آورده بود.(ص16)

راستی چرا کتاب ها به آنجا آورده بود؟؟

سرد باد پاییز ابرها به کوهستان می راند زمان ناگاه عنان گسیخته بود.همه ی روزهای کند سپری در هر آن وهر لحظه اش می گنجید.شاهین می دانست آن راهزنان که اینک شهرها در دست داشتند،پیش تر از باران های سیلابی و زمستان زود رس کوهستان پر خشم،به بردن اندوخته هایشان به غار می آیند.به مبادله ی غله وآذوقه با کولیان،دو قاطر پیر ونزار ستاند.

کولیان بار وبنه می بستند.با غروب زود هنگام به وداع از آبگیری که برفابش را نوشیده بودند،چمن زاری که بر آن خفته بودند وخیاط بد قولی که پارچه ها نستانده پس فرستاده بود، گرد آتش نغمه سرایی وپای کوبی آغاز کردند.(ص16)

در نگاه خانم کلهرنیا آبگیری که برفابش را نوشیده بودند وچمن زاری که بر آن خفته بودند گوئی جان دارند و مهربانی خود را به کولیانی که از بدقولی خیاط نیز آزرده خاطر نشده اند گرد آتش به نغمه سرائی و پای کوبی مشغولند.

نی میان تهی که در مردابی مرگ بار و سیاه روییده بود به زبان اشباح آواره در تنهاترین کوهسارها ودریا های دور،سرنوشت را واگویه می کرد.باد که بلور یخ را به هوا می پاشید گاه صدایش را با خود می برد و گاه هم نوا می شد.

زنگوله ودف و دهل،باران ورعد وطوفان،وآن سازها که با چنگ می نواختند ،رویش دانه وشکفتن گل وخنده ی آدمیان را خواندند.(ص17)

زیباتر از این نمی شود کورسوی امید را در لابلای این همه مرداب مرگبارو اشباح آواره به تصویر کشید فکر کنم جز گوش دادن به ترنم کلام زیبای خانم کلهرنیا هر سخنی بی معنا باشد.

اندام های ورزیده وسبک با ریتم های که چون نبض حیات در وجودشان ضربان داشت پا می کوبیدند وهم سویی ویگانگی شان را به زبان رقص باز می گفتند.سالخورده ترینشان که گرگی او را همراهی می کرد به وسط حلقه آمد. چشم بر آتش دوخت.در هیاهوی طوفانی ریتم ها وضرب ها ،نوایی که گویی از پیش مترنم بود ،جان گرفت وبرخاست:صدای کوهستان پیر،بیابان که روزی دریا بر آن می خروشیده،زمین که مردمانی ژنده پوش بر آن می گذشتند،آخرین قطره های شهد زندگی ومرگ که سپید و پر آرامش از راه می رسید.پنجه در پنجه ی شعله های آتش،ریتم ها را آشفت و رقصندگان در آن گام های آهسته و آزاد و آن دستان پیر که به آسمان افراشته بودند،دوباره جان گرفتند.(ص17)

جنگ بین زندگی و مرگ را همواره این کورسوهای امید است که برنده می شود وشعله های امید دوباره علیرغم تمام ناملایمات جان می گیرند

کولیان سفر بی پایانشان گرد زمین را از سر گرفتند ودره از بانگ خروس،پارس سگ و جیر و جیر گاری شان خالی شد. خاکسترها در اجاق خاموش،بازیچه باد بود.(ص18)

انگار سفر دیگری آغاز گشته است وزندگی با تمام ماجرایش ،بانگ خروس ها، پارس سگ ها،وجیر جیر گاری ها به مکان دیگری منتقل می شود ولی از حرکت نمی ایستد.

مسافر تا هنگامی که شاهین غنایم به عیاران سپرد وخود به آنان پیوست،همراهش بود.به وداع از اسب و شاهین کلاه از سر بر داشت وتکرار جمله ی محبوبش را از سر گرفت.این بار نه چون پرسشی تمام نشدنی ،چون پاسخی که خود دریافته بود.(ص18)

در نگاه خانم کلهرنیا شخصیت منفی وجود ندارد شاهین که روزی با غارتگران بوده است اکنون وبا همنشینی با مسافر به جرگه عیاران در آمده است ومسافر به حقیقت سئوال خود (آن ها که قادر نیستند با جنبه های نجیب روح خود زندگی کنند،انسان های آزاد نیستند)رسیده است.

مسافر در راستایی که مغناطیس زمین بدو می نمود با بادها همسفر شد.بیهوده به درک خردی کوشید که در دانه و گیاه،جانداران زمین وچرخه ی آب ها یافته بود،دیر زمانی به تماشای باران،گیاه،خاک،ماه،رنگ ها وفرم ها سپری کرد و به ترنم میلیارد ساله ی دریا و آواز پرنده،آن نواها که به نغمه های کولیان جان می بخشید،گوش سپرد.(ص18)

راستایی که مغناطیس زمین می نماید کجاست؟باد دانه گیاه و آب خاک همراهان دائمی خانم کلهرنیا در چرخه گیتی می باشند وچنین مباد که روزی از حرکت وجنبش بایستند.وهمین ها هستند که مسیر حرکت را به مسافر گوشزد می کنند.

به دیار فراموشان باران آنگاه رسید که در معبد،سرها از شتران،گاو وگوساله اش،و بز وبره،به کارد ودشنه جدا می کردند و چشمان ناباور در سرهای جدا از تن،برشادی دشنه به دستان،خیره مانده بود.(ص19)

دیار فراموشان باران چگونه جائی است که در معبدش سرها از تن جدا می کنند؟

مسافر نگاه از گل سرخ ها برداشت. نزد بی بی شیرین و به پاشیدن دانه برای پرندگان،کوشید تا تصویر آن کارد برگلوساییدن واز درد گداختن بره های کوچک،اشک شتران که بر کشتن خود آگاه بودند و جوی خون را از ذهن پاک کند.

بی بی راز داری کرد.از قساوت اعصار وقربان کردن انسان ها و جنگ و کشتار با او نگفت.برایش از راز برکت نان ومهربانی بی پایان گفت.(ص20)

کم کم باران سیمای شهر از برف پیراست و پرندگان بهاری از آسمان شهر گذشتند.هنگام آن بود که سفر بی بی شیرین کهنسال ومسافر خسته در زمین به پایان رسد.(ص21)

بی بی راز داری کرد این زیباترین نگاه خانم کلهرنیاست از قساوت اعصار وقربان کردن انسان ها و جنگ وکشتار با او نگفت از برکت نان ومهربانی بی پایان گفت پس ما هم با مهربانی بی پایان دفتر رویاهای نگارنده را به قساوت  وتیرگی نگاه خویش آلوده نسازیم.کاش نگاه خانم کلهرنیا با پرداخت بیشتری به معرفی نوع جدیدی از داستان که می تواند به فضای ادبی این مرز وبوم کمک شایانی کند واز کلیشه گوئی وتکرار مکررات در فضای داستانی جلوگیری کند بپردازد زبان شعر واره داستان گاه عنان اختیار از کف قلم می گیرد واز فضای داستانی فاصله می گیرد اما با اهرمی دیگر وباز کردن پای شخصیتی دیگر به داستان بر می گردد راز وارگی وابهام داستان که خواننده را وادار به کنکاش بیشتر جهت ارتباط با داستان می کند نیز به نظر من از جنبه های مهم داستان است خاک باد باران  ماه خورشید وحتی حیوانات نیز در داستان خانم کلهرنیا گاهی شخصیت می یابند وبا زبان زیبای شعر گونگی وحس مادرانه ایشان گوئی جانی دیگر می یابند ودر پر رنگتر شدن فضای داستان موثر واقع می شوند کاش کاری که خانم کلهرنیا با فضاهای داستانی کرده است کمی شسته رفته تر وبه قولی ادبیاتی تر می شد تا نگاه جدیدی از قبل آن زاده می شد. امیدوارم که دوستان دیگر با نگاه های متفاوت تری به بررسی ونقد نگاه ایشان بپردازند وجنبه های دیگری ازبرجستگی های این داستان متفاوت را به دوستان اهل ادب عرضه نمایند

 

 

 

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

واگویه ای بر کتاب شعر وات ها اثر مجتبی ویسی

  واگویه ای برکتاب  شعر”وات ها” اثر آقای