داستان کوتاه ” ما سه نفر بودیم…” از شهریار طاووسی(همراز)

داستان کوتاه ” ما سه نفر بودیم…” از شهریار طاووسی(همراز)

 

از همان روز اول مدرسه ما همدیگر را یافتم یا بهتر بگویم کشف کردیم، با همان روپوش سرمه ای رنگ و دوریقه ی سفید که اتفاقی پشت سر هم ایستاده بودیم و می خواستند نظم و انضباط را به ما بیاموزند وصف کشیده بودیم به ترتیب قد از کوتاه به بلند و من ایستاده بود میان حسین و سیاووش .بعد که به سمت کلاس راه افتادیم پای لنگ من که از کودکی لنگ شده بود حلقه ی ارتباط ما سه نفر شد. آرام به کلاس رفتیم و باهم سر یک نیمکت نشستیم و دیگر از کنار هم جُم نخوردیم. هر سال که به کلاس بالاتر می رفتیم کسی نمی توانست ما را از هم جدا کند و ما این ارتباط را به بقیه هم فهمانده بودیم که ما سه یارِ جدایی ناپذیریم تا آنجا که معلم کلاس چهارم به ما لقب سه یار دبستانی را داد . به جز هنگام رسیدن شب که پرده ی سیاهش را به روی همه چیز می کشید چیزی نمی توانست ما را از هم جدا کند ، حسین ورزشکار بود و از ما شجاع تر؛ فوتبال ، والیبال وکشتی .در تیم مدرسه بودو مقام می آورد. سیاووش اهل نماز و روزه بود با صدای زیبایش قرآن می خواند و من هم عاشق شعر و داستان بودم و شعر های تازه ای را که می خواندم ، حفظ می کردم و برایشان قرائت می کردم و داستان ها را برای آن ها با اضافه های ذهنی خودم روایت می کردم.

بزرگ شدیم و بزرگتر شدیم و هر روز هم دیگر را کنار درخت کاج کهنسال بالای تپه ی نزدیک خانه می دیدیم و حرف می زدیم و حرف می زدیم و حرف می زدیم. از آرزوهایمان ، از آنچه که داشتیم و آن چه که نداشتیم ، از رفاقتمان و اینکه همیشه با هم و کنار هم خواهیم ماند .تصمیممان این بود که این درخت کاج شاهد رفاقتمان باشد و همیشه محل دیدار هایمان در سرما و گرما.

انقلاب شد و پس از آن جنگ در گرفت ، اما ما سه یار دبستانی هم دیگر را داشتیم و کاری به افکار هم نداشتیم ، حسین اعلامیه می خواند و پخش می کرد و سبیل گذاشته بود و عاشق فقرا بود و مهمترین آرزویش بهبود زندگی آنان بود، سیاووش در مسجد محل اذان می گفت و قرائت قرآن می کرد و شب ها نگهبانی می داد تا مردم راحت بخوابند و دشمنان نفوذ نکنند و من هم که لنگی پایم بیشتر شده بود داستان می خواندم و شعر می خواندم و عاشق می شدم ، اما ما همچنان سه یار دبستانی بودیم که اگر چه هم دیگر را کمتر می دیدیم اما هر روز در کنار کاج کهنسال بالای تپه ساعتی را سپری می کردیم و از آرزوهایمان می گفتیم و دست هایمان گرم بود و چشم هایمان روشن و سبیل حسین و ریش سیاووش و موی بلند من حکایتی داشت که رهگذران و آشنایان و هم محله ای ها به آن عادت کرده بودند.

روزی که شهر را بمباران کردند ، خبر رسید که حسین را با تعدادی اعلامیه گرفته اند و برده اند ، سیاووش از همه بیشتر ناراحت بود و هر چه کرد تا بداند که حسین کجاست به جایی نرسید و شاید هم دانست اما نخواست که بگوید، پس از آن ما دونفر شدیم و کاج کهنسال بالای تپه معیادگاه ما دو نفر شد که هر روز هم دیگر را می دیدیم و ترس داشتیم که از حسین حرفی بزنیم.

یک سال بعد که جنگ شدت یافته بود ، سیاووش روزی مرا محکم در آغوش کشید و گفت برایم شعراخوان ثالث را بخوان و خودش شروع به خواندن کرد :«ورنه مرداب چه دیده است به عمر/غیر شام سیه و صبح سپید/روز دیگر ز پس روز دگر/هم چنان بی ثمر و پوچ و پلید»
واو هم رفت ، پس از چند بار جبهه رفتن روزی از روزها خبر شهادتش را آوردند، آسمانِ خاکستری رنگِ غروبِ آن روزِ غمگین را هر گز فراموش نمی کنم، اورا در مزار شهدای شهر به خاک سپردند، مادر حسین بیشتر از همه گریه می کرد و با بغض و اشک سر بر شانه ی مادر سیاووش گذاشته بود و هر دو گریه می کردند و شیون و زاریشان دردناک بود، مادر حسین می گفت دیگر می توانم بر گور سیاووش برای حسین هم گریه کنم چون نمی دانم که او را کجا دفن کرده اند.

اکنون سال ها از آن زمان گذشته است. لنگی پای من بیشتر شده است ، همیشه کتابی زیر بغل دارم ، شعری ، داستانی ، چیزی ، گاهی با خودم حرف می زنم ، چیزی در دلم سنگینی می کند. همیشه انگار گلویم را بغضی چنگ می زند. اگر نه هر روز اما در هفته یکی دوبار به کنار درخت کاج کهنسال بالای تپه می روم و به تماشای شهری که دیگر آشنا نیست می نشینم، گاهی با صدای بلند قسمتی از داستانی یا شعری را می خوانم در حالی که پشتم را به درخت کاج تکیه داده ام، حسین و سیاووش را کنارم احساس می کنم و درد پایم را فراموش می کنم و چشم هایم را می بندم و سه بچه ی دبستانی را می بینم با روپوش سرمه ای و دور یقه ی سفید که می خواهند در صف ایستادن و نظم را بیاموزند، آری ما سه نفر بودیم…

درباره نویسنده

شهریار"شهزاد" طاووسی متخلص به «همراز» متولد آخرین ماه از خزان هزار و سیصد و چهل و پنج که دفتر عمرش هنوز باز است، شاعر ، داستان نویس و منتقد ، بین سال های پنجاه و هشت تا هفتاد تعدادی داستان و شعر و مقاله و نقد در نشریات مختلف از جمله مجله ی فیلم ، روزنامه ی اطلاعات ، گل آقا و... از او چاپ شده است ، کتابی کوچک به نام دلفین ها را ترجمه که در همان سال ها از او چاپ شده است، چندین سال سکوتی خود خواسته را تجربه کرده و از دوسال پیش بار دیگر دست به اشتراک گذاری کار هایش در فضای مجازی نموده است .

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

شعر ” خفتگان تاریخ ” از شهریار طاووسی(همراز)

ما خفتگانِ تاریخ؛ ناباورانِ خورشید دل خسته از