کتاب “گل طلا و کلاش قرمز “

سالها پیش، درمحله ی برزه دماغ کرمانشاه کتابفروشی بود که من و چند نفر از بچه های محل ازش کتاب می خریدیم و کتابهای نایاب یا ممنوعه راهم لای روزنامه می پیچید وبه ما می داد و
ماهم با ترس ولرز می بردیم ومی خواندیم.از جمله ی آن کتابها،داستانهای درویشیان بود.یک روز داستانی بصورت دست نوشته به مادادکه باخط خیلی قشنگ وبا حوصله نوشته شده بود.باخودکارقرمز بالای صفحه نوشته بود: “گل طلا و کلاش قرمز”
داستان دختر کوچکی بود که مادرش از بازارعلاف خانه کلاش می آورد ومی بافت.درآن موقع خیلی از مادران این کار را می کردند وکمک خرج خانه بودند وکلاش بافتن هم برای ما آشنا بود. یک روزمادر گل طلا کلاش بزرگی که برای پشت ویترین است می آورد ومی بافد.یک موقع که گل طلا تنهاست کلاش قرمز بزرگ به حرف می آید(مثل عروسک سخنگوی اولدوز)واورا سوار می کند ومیبرد روی محله های مختلف کرمانشاه می گرداند .برای من خیلی جالب بود ،بخصوص وقتی که از بالای محله ی ما(پشت بدنه )رد می شد،انگار از بالامن وبچه های دیگر رادیده بودکه بازی میکردیم ونان لوله شده را به دندان می کشیدیم.درویشیان چه قشنگ محله ها راتوصیف کرده بود،چون خودش از جنس همین مردم بود.حالا بیش از 40سال از آن موقع گذشته است ،باید مجددا این کتاب را بخوانم وبا آن سفر کنم به دوران کودکی، وبروم به محله ی قدیمیمان.هرچند دیگر همه ی آن بچه ها را نمیتوانم پیدا کنم:خیری سرطان مغزی گرفت وفوت شد،محمد که درزمان جنگ موج انفجار گرفته وتعادل روحیش به هم خورده بود ،چندسال بعد خودش را آتش زد ورفت،اعلامیه ی فوت رضا فرجی را روی دیوار دیدم که ازچهلمش هم گذشته بود وشاید بچه های دیگری هم رفته باشند ومن نمی دانم ،سالهاست مااز هم خبر نداریم . . .

علی قنبری کاکاوندی

در حال حاضر پزشک عمومی هستم و متولد سال 1339. از 14 سالگی داستان نویسی را شروع کردم و تا 18 سالگی چندین داستانم در نشریات دانش آموزی (در تهران) و دانشجویی (دانشکده ی علوم کرمانشاه) و در جاهای دیگر به صورت متفرقه چاپ شد و با وقفه ای طولانی مدت از سال 88 مجددا شروع به نوشتن کردم که درسال 94 به صورت مجموعه داستانی با عنوان "عاقبت یک رویا" چاپ شد.

یک دیدگاه بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *