“سپرده به زمین” داستان کوتاهی از بیژن نجدی

“سپرده به زمین” داستان کوتاهی از بیژن نجدی

- درداستان کوتاه
364
0

سپرده به زمین
طاهر آوازش را در حمام تمام کرد و به صدای آب گوش داد. آب را نگاه کرد که از پوست آويزان بازوهای لاغرش با دانه های تند پايين می رفت. بوی صابون از موهايش می ريخت. هوای مه شده ای دور سر پيرمرد می پيچيد. آب طاهر را بغل کرده بود. وقتی که حوله را روي شانه هايش انداخت احساس کرد کمی از پيری تنش به آن حوله بلند و سرخ چسبيده است و واريس پاهايش اصلا درد نمی کند. صورتش را هم در حوله فرو برد و آن قدر کنار در حمام ايستاد تا بالاخره سردش شد. خودش را به آينه اتاق رساند و ديد که بله، واقعا پير شده است.
در آينه، گوشه ای از سفره صبحانه، کنار نيمرخ مليحه بود. سماور با سرو صدا در اتاق و بی صدا در آينه می جوشيد و با همين ها، طاهر و تصويرش در آينه، هر دو باهم گرم می شدند.
مليح گفت: ببين پنجره باز نباشه، می چایی ها!
جمعه، پشت پنجره بود. با همان شباهت باورنکردنی ش به تمام جمعه های زمستان. يکی از سيم های برق زير سياهی پرنده ها، شکم کرده بود و بخاری هيزمی با صدای گنجشک می سوخت.
طاهر کنار سفره نشست و راديو را روشن کرد(…با يازده درجه زير صفر، سردترين نقطه کشور)، استکان چای را برداشت. مليحه صورتش را به طرف پنجره برگرداند و گفت: ” گوش کن، انگار بيرون خبری شده؟”
اتاق آن ها ، بالکنی رو به تنها خيابان سنگفرش دهکده داشت که صدای قطار هفته ای دو بار از آن بالا می آمد، از پنجره می گذشت و روی تکه شکسته ای از گچ بريهای سقف تمام می شد. روزهايی که طاهر دل و دماغ نداشت که روزنامه های قديمی را بخواند و بوی کاغذ کهنه حالش را به هم می زد و مليحه دست و دلش نمی رفت که از لای دندان های مصنوعی آواز فراموش شده ای از ” قمر ” را بخواند، آن ها به بالکن می رفتند تا به صدای قطاری که هرگز ديده نمی شد گوش کنند.
ـ با تو هستم طاهر، ببين چه خبره؟
طاهر استکان را روی سفره گذاشت و با دهان پر از نان و پنير خيس به بالکن رفت. عده ای به طرف ته خيابان می دويدند.
مليحه گفت: چی شده؟
اين طرف و آن طرف شصت سالگی ش بود. لاغر. لب هايش خميدگی گريه را داشت. ديگر نمی توانست آخرين بند انداختن صورتش را به ياد آورد.
طاهر گفت : نمی دانم.
مليحه گفت: نکنه باز هم يه جسد؟…..حتما باز يه جسد پيدا کردن.
حتا اگر مليحه نمی گفت( باز هم يه جسد…) آن ها صبحانه را با به خاطر آوردن يک روز چسبنده تابستان می خوردند و به خاطر انتخاب يک اسم با هم بگو مگو می کردند. روزی که آفتاب از مرز خراسان گذشته، روي گنبد قابوس کمی ايستاده و از آن جا به دهکده آمده بود تا صبحی شيری رنگ را روي طناب رخت مليحه پهن کند…
طاهر در رختخوابی پر از آفتاب يکشنبه با همان موسيقی هر روزهء صدای پای مليحه از خواب بيدار شد. کم مانده بود که در چوبی با دست های مليحه باز شود که شد. پيش از آنکه مليحه نان را روی سفره پهن کند گفت: پاشو طاهر، پاشو.
طاهر گفت: چی شده؟
مليحه گفت: توی نانوايی می گن يه جسد افتاده زير پُل.
طاهر گفت: يه چی؟
مليحه گفت: يه مرده…همه دارن ميرن مرده تماشا، پاشو ديگه.
آنها پياده به طرف پل رفتند. عده ای روی پل ايستاده بودند و پايين را نگاه می کردند. سر و صدای مردم کمتر از تعداد آنها بود. باد توت پزان به طرف درخت توت می رفت. چند پسر جوان روي لبه پل نشسته بودند و پاهايشان به طرف صدای آب، آويزان بود. ژاندارم ها دور يک جيپ حلقه زده بودند. تا مليحه و طاهر به پل برسند آنها جسد را توی جيپ گذاشتند و رفتند.
مليحه از دختر جوانی پرسيد: کی بود ننه؟
دختر گفت: نفهميدم.
مليحه: جوون بود؟
دختر گفت: نفهميدم.
مليحه: نتونستی ببينی؟
دختر جوان، خودش را از مليحه دور کرد و مردی که به نرده پل تکيه داده بود گفت: من ديدمش، باد کرده بود، سياه شده بود، يه بچه بود مادر، کوچولو بود.
طاهر، بازوی مليحه را گرفت. پل و آن مرد و رودخانه دور زدند و از چشم های مليحه رفتند. از جيپ فقط يک مشت خاک ديده می شد که به طرف دهکده می رفت.
ـ اون مرد به من گفت مادر، شنيدی طاهر؟ به من گفت….
آفتاب پايين آمده بود، مثلث کوچکی از پشت پيراهن طاهر خيس عرق بود. مليحه گفت: حالا اون بچه رو کجا می برن؟ کشته بودنش؟ شايد هم رفته بود آب بازی که يهو…
باد توت پزان بی آنکه درخت توتی پيدا کرده باشد برگشته بود و چادر را روی سينه مليحه تکان می داد.
مليحه گفت: نفهميدم چند سالشه! دستمو بگير طاهر.
طاهر گفت: می خوای يه دقه بنشينيم؟
ـ کاش يکی از درخت ها پسر طاهر بود( مليحه فکر می کرد)
گفت: از يکي بپرس کجا بردنش؟
طاهر گفت: حتما ژاندارمری، درمانگاه…
کاش می شد ببينمش ( مليحه گفته بود ).
طاهر گفت: چی رو ببينی؟ يه بچه س ديگه.
مليحه گفت: من هم همينو ميگم.
طاهر گفت: می خوای بريم پيش ياوری؟
لنگه های در بهداری باز بود.. چند بوتهء پابلند کاج تا پاگرد ساختمان رديف شده، آنقدر خشک بودند که تابستان اطراف شان ديده نمی شد. دکتر ياوري با طاهر دست داد و از مليحه پرسيد: قرص هاتونو مرتب می خوريد؟
مليحه گفت: آره.
دکتر از طاهر پرسيد: شب ها خوب می خوابن؟
مليحه گفت: دکتر يه بچه پيدا کرده ن، شمام شنيدين؟
دکتر گفت: بله.
مليحه گفت: حالا کجاس؟
دکتر گفت: گذاشتنش توی انبار.
مليحه گفت: انبار؟ يه بچه رو؟ توی انبار؟
دکتر گفت: می دانيد ما اينجا سرد خانه نداريم.
مليحه گفت: بعد چی کارش می کنن؟
دکتر گفت: تا فردا نگه می دارند، اگر کسی دنبالش نيامد خوب، دفنش می کنند.
مليحه گفت: اگه نيومدن، اگه کسی دنبالش نيومد می شه بدينش به ما؟!
دکتر گفت: چکار کنم؟
طاهر گفت: بچه رو بدن به ما؟ بدن به ما که چی مليحه؟
مليحه گفت: دفنش می کنيم، خودمون دفنش می کنيم. بعد شايد بتونيم دوستش داشته باشيم.
همين حالا هم انگار، انگار دوستش دارم…
مليحه خودش را برد توی چادرش و گريه ای که از پل تا درمانگاه با مليحه راه رفته بود، زير چادر مليحه وول خورد و چادر روی شانه های لاغر پيرزن لرزيد و مشتی از چادر مليحه پر از آب دماغ شد.
طاهر ليوانی را از آب پر کرد. دکتر مليحه را روي نيمکت چوبی درازکش کرد. سوزن باريکی از زير پوست دست مليحه رد شد. کمی پنبه با دو قطره خون در سطل کوچک کنار نيمکت افتاد و تا غروب همان روز، تا بعد از نيامدن صدای قطار، مليحه چشم هايش را باز نکرد و حتا يک کلمه حرف نزد.
جمعه بود. پرده اتاق ايستاده بود و بخاری با صدای گنجشک می سوخت. زمستان سفيدی، آن طرف پنجره، سرمای سفيدش را راه می برد.
مليحه گفت: اين همه اسم، آخرش هيچی.
طاهر گفت: بالاخره يه اسمی پيدا می کنيم.
مليحه گفت: اگه همون روز نتونستيم، ديگه نمی تونيم، چند شنبه بود، طاهر؟
طاهر گفت: روزی که رفته بوديم سرپل؟
مليحه گفت: نه، فرداش که رفتيم درمانگاه…
تا فردای آن يکشنبه کسی دنبال جسد نيامد. دوشنبه، جسد را پيچيده در متقال با يک زنبيل از درمانگاه به طرف گورستان بردند. بيرون از حياط درمانگاه مليحه و طاهر بی آنکه سياه پوشيده باشند در هوايی که نه آفتابی می شد و نه می باريد کمی آهسته تر از مردي که زنبيل را مي برد و گاهی آن را دست به دست می کرد و گاهی روی زمين می گذاشت، گاهی هم روی کنده يک درخت، راه افتادند. ميدانچه دهکده را دور زدند و وارد تنها خيابان دهکده شدند. جلوی قهوه خانه، مرد زنبيل را زير تير چراغی گذاشت که بی شباهت به درخت، به اندازه يک درخت روی زمين قد کشيده بود. قهوه چی با پارچ، آب ريخت و مرد دست هايش را شست و همانجا ايستاده با نعلبکی يک ليوان شير داغ خورد.. مليحه صورتش را برگرداند و در حالی که احساس می کرد چيزی دارد از پوست سينه به پيراهن نشت می کند، از کنار زنبيل رد شد. طاهر قدم هايش را آرام کرد. آنها حتا در چند قدمی خانه شان آنقدر ايستادند تا مرد از راه برسد و جلو بيفتد تا حرمت آن تشيع جنازه ساکت را به هم نريزند. حتا ايستادند و به بالکن خانه خودشان نگاه کردند که پنجره اش برای صدای قطار هنوز باز بود که در آن يک مليحه جوان، خم شده بود و به گلدانی آب می داد. سرش را که بلند می کرد يک مليحه پير، گلدانهای خالی را روی هم می چيد. مليحه با گوشت سفت و موهای ريخته سياه، پرده را کنار می زد. مليحه با صورتي کوچک و موهاي حنا گذاشته، پشت باران راه می رفت. باران چند خط باريد و مرد با زنبيل وارد گورستان شد. طاهر و زنش چند قدم دورتر از مرده شوی خانه روی چمن بين سنگ ها راه رفتند. مراسم تدفين، خاکستری، خاک آلود، آنقدر طول کشيد که بالاخره ناچار شدند روی چمن خيس بنشينند. وقتی که قبر کن ها رفتند باز هم صدای بيل شنيده می شد.
طاهر گفت: پاشو بريم، بريم…
مليحه گفت: کمکم کن پاشم.
آنها به هم چسبيدند. کسی نمی توانست بفهمد که کدام يک از آن ها دارد به ديگری کمک می کند.. همين که توانستند بايستند مليحه گفت: اون ديگه مال ماس، مگه نه؟ حالا ما يه بچه داريم که مرده…
اطراف آن ها پر بود از سنگ و اسم و تاريخ تولد و …
مليحه گفت: بايد بگيم براش سنگ بسازن.
طاهر گفت: باشه.
مليحه گفت: بايد براش اسم بذاريم.
طاهر گفت:….
مليحه گفت:….
جمعه بود، بخاری هيزمی با صدای گنجشک می سوخت و از بالکن صدای همهمه مردمی به گوش می رسيد که از ته خيابان برمی گشتند. آنها آنقدر سر و صدا می کردند که طاهر و مليحه نتوانستند صدای آمدن و يا دور شدن قطار را بشنوند.

برگرفته از کتاب: يوزپلنگانی که با من دويده اند  (بیژن نجدی)

درباره نویسنده

در حال حاضر پزشک عمومی هستم و متولد سال 1339. از 14 سالگی داستان نویسی را شروع کردم و تا 18 سالگی چندین داستانم در نشریات دانش آموزی (در تهران) و دانشجویی (دانشکده ی علوم کرمانشاه) و در جاهای دیگر به صورت متفرقه چاپ شد و با وقفه ای طولانی مدت از سال 88 مجددا شروع به نوشتن کردم که درسال 94 به صورت مجموعه داستانی با عنوان "عاقبت یک رویا" چاپ شد.

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

شعری از حسین پناهی

ما تماشاچیانی هستیم که پشت درهای بسته مانده