داستان کوتاه آغاز از شهریار طاووسی (همراز)

داستان کوتاه آغاز از شهریار طاووسی (همراز)

- درداستان کوتاه
380
1

دراتاق باز بود و آفتاب کم جان و بی رمق آخرین روز تابستان اتاق را پر کرده بود و انگار داشت همه جا را می کاوید و دنبال چیزی می گشت، روز عجیبی بود و خلسه ای عجیب تر همه ی فضا را در بر گرفته بود ، چشم هایم سنگین و سنگین تر می شد اما در برابر خواب مقاومت می کردم .

فردا شروعی تازه و آغاز مدرسه بود ولی نه مثل هرسال ، دوره ی راهنمایی تمام شده بود و دبیرستانی شده بودم ، یعنی از فردا بقیه به من به چشم یک دبیرستانی نگاه می کردند و من هم ابهت پیدا می کردم ، دستی به سبیل های کم پشتم که اندکی رویِ لبم را تیره کرده بود کشیدم و کنار گوشم را لمس کردم و به ریش های اندکم دست مالیدم ،آری فردا روز دیگری بود و دورانی تازه در زندگیم ، مرد پیر کتاب فروش هم هنگامی که کتاب های سال اول دبیرستان را از او می گرفتم همین را گفت:«روله جان باید درسته خوب بخوانی ای دیه دبیرستانه منال بازکی¤ نیس، حواست باشه درس نخوانی می مانی جا».و من کتاب های تازه را زیر بغلم زدم ودر حالی که از بوی کاغذهای تازه چاپ شده مست شده بودم به خانه دویدم.

کتاب ها جلویم پهن بودند ، عناوین جدید؛فیزیک، شیمی، زیست شناسی و ریاضیات جدید ، برخلاف همیشه که بارِ اول کتاب فارسی را زیر و رو می کردم این بار دوست داشتم که ریاضیات جدید را ببینم مثل اینکه دوران جدیدی که قرار بود آغاز شود در این کتاب خلاصه شده بود. نمی دانم چرا دستم به سوی کتاب ها نمی رفت ، خستگی بود ، بی رمقی تغییر فصل بود و یا هراس از شروع دوره ای تازه که می گفتند زندگی با آن تغییر خواهد کرد.

دل به دریا زدم و دستم را به سوی کتاب ها دراز کردم که ناگهان صدای غرش هایِ وحشتناک و پیاپی آسمان را پر کرد و به دنبالش دیوارهای خانه به لرزه افتادند، شیشه ها می لرزیدند ، صدای انفجارهای ممتد همه جا را پر کرده بود ، صدای فریادهایِ مردم غافلگیر شده از کوچه به گوش می رسید ، بعضی از همسایه ها به پشت بام رفته بودند و با انگشت نقاطی از شهر را نشان می دادند.

دوران جدید زندگیمان از دل آن آفتاب بی جان و کم رمق پاییزی زاده شد.

¤منال بازکی _ بچه بازی، کم کاری،سرسری گرفتن امری

درباره نویسنده

شهریار"شهزاد" طاووسی متخلص به «همراز» متولد آخرین ماه از خزان هزار و سیصد و چهل و پنج که دفتر عمرش هنوز باز است، شاعر ، داستان نویس و منتقد ، بین سال های پنجاه و هشت تا هفتاد تعدادی داستان و شعر و مقاله و نقد در نشریات مختلف از جمله مجله ی فیلم ، روزنامه ی اطلاعات ، گل آقا و... از او چاپ شده است ، کتابی کوچک به نام دلفین ها را ترجمه که در همان سال ها از او چاپ شده است، چندین سال سکوتی خود خواسته را تجربه کرده و از دوسال پیش بار دیگر دست به اشتراک گذاری کار هایش در فضای مجازی نموده است .

1 نظر

  1. سلام.ممنون .خیلی خوب بود.از دست اندرکاران وبسایت به این
    خوبی سپاسگزارم

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

شعر ” خفتگان تاریخ ” از شهریار طاووسی(همراز)

ما خفتگانِ تاریخ؛ ناباورانِ خورشید دل خسته از