داستان کوتاه سماور از هوشنگ مرادی کرمانی

قصه ی ظهر جمعه از سال 1319 از رادیو ایران پخش می شده است ، یادم می آید آن موقع ها یک رادیوی قدیمی توشیبا داشتیم که پدرم ، ظهر جمعه که می شد آن را جلو میکشید ، روشن میکرد و ما همه دورش جمع می شدیم تا قصه ی ظهر جمعه را گوش کنیم. از جمله قصه هایی که در ظهر جمعه پخش می شد “قصه های مجید” از هوشنگ مرادی کرمانی بود. که عجیب همه را به خود جلب میکرد. در اینجا قصه ی سماور را انتخاب کرده ام که تقدیمتان میگردد:

 

 

سماور

بي بي و چند تا از همسايه ها پول گذاشته بودند رو هم تا براي دختر طاهره خانم چشم روشني درست و حسابي و چشمگيري بخرند. دختر طاهره خانم عروس شده بود و ما را هم دعوت كرده بودند. حقش بود كه برايش چيز به درد بخوري ببريم. بي بي، كه سن و سالي ازش گذشته بود و مويي سفيد كرده بود، بين زنهاي همسايه و قوم و خويشها به پختگي و آداب داني و سليقه معروف بود. روي همين حساب مأمور شد، كه پيش از خريدن چشم روشني به بهانه اي برود خانه عروس، سر و گوشي آب بدهد و ببيند چه چيزي كم و كسر دارند تا همان چيز را بخرند. او هم چادرش را انداخته بود سرش و رفته بود خانه عروس، حرف توي حرف آورده بود و يواش يواش دستگيرش شده بود كه عروس اگر سماور خوب و خوشگلي داشته باشد، بد نيست. اين بود كه بي بي «مادر خرج» شد و از هر كس به قدر وسعش پولي گرفت. خودش هم پول گذاشت و صبح روز پاتختي عروس، با كوكب خانم و زن برادرش و اكرم خانم كفش و كلاه كردند و رفتند بازار. مرا هم دنبال خودشان انداختند و بردند.
توي بازار گشتيم و گشتيم؛ بي بي مشكل پسند بود و هيچ سماوري را نمي گرفت، تا اينكه ته بازار توي يكي از دكانهاي سماور فروشي يك سماور مسوار1 گردن كلفت شكم گنده به چشم بي بي و ساير زنها خوش آمد. من هم كه از سماور و اين جور چيزها سر در
نمي آوردم، آن را پسنديدم. سماور چنان زرد تند و براق بود و رنگش به قرمز مي زد. عين آينه صورت آدميزاد را نشان مي داد، اما چشم و ابرو و دماغ را كج و كوله و دراز مي كرد و از ريخت مي انداخت.
به هر حال بي بي پايش را توي يك كفش كرد كه حتماً بايد همان را بخريم تا جلو چشم قوم و خويشهاي عروس خانم آبرويمان حفظ شود و نگويند كه: واي، واي، چه سليقه اي داشتند. اما سماور تا دلتان بخواهد گران بود و پول جمع شده به آن نمي رسيد هر چه هم چك و چونه زدند سماور فروش خر خودش را سوار بود و يك قران پايين نيامد.
بي بي خدابيامرز اخلاق عجيبي داشت. اگر چشمش چيزي را مي گرفت، از آن دل
نمي كند. به هر حال كوكب خانم را كشيد كنار و دم گوشش گفت: اين سماور چشم مرا گرفته يا بايد همين را بخريم يا اصلاً قيد خريد سماور را بزنيم. خودم بقيه پولش را مي دم. بگذار يك چيز حسابي براشون بخريم كه هر وقت آن را به كار مي زنن يادمون بيفتن و برامون دعاي خير كنن. مي خوام چيز يادگاري باشه.»
خلاصه بي بي يك خرده از پولهاي خودش را گذاشت روي پولهايي كه از اين و آن گرفته بود و پس از وارسي حسابي و نگاه كردن زير و بالاي سماور، آن را خريد.
بردن سماور از بازار به خانه دست مرا مي بوسيد، بي بي و همراهانش خيلي سفارش كردند و سماور تعريفي و گردن كلفت را صحيح و سالم به خانه برسانم، و كاري نكنم كه شير يا دسته اش بشكند. چرا كه خداي ناكرده بلايي سر سماور مي آمد وبي بي مي بايست، به قول خودش جواب صدنفر را بدهد. من هم الحق سنگ تمام كذاشتم و سماور زيبا را چون جان شيرين در آغوش گرفتم و به هر سختي و زحمتي بود به خانه رساندم. بين راه خيلي خسته شده بودم، بازو و دستها و كمرم از زور درد از كار افتاده بود. اما به روي خود نياوردم و نگذاشتم كه آب توي دل سماور تكان بخورد بي بي و ديگران هم عين خيالشان نبود جلو جلو مي رفتند و هِرهِر و كِركِر مي خنديدند و حرف مي زدند و من سماور به بغل پشت سرشان هن هن كنان مي آمدم. به هر صورت سماور مثل دسته گل، صحيح و سالم به خانه رسيد.
توي خانه وقتي كه جماعت يا همان شريكهاي بي بي چشمشان به سماور افتاد همه شان به سليقه بي بي آفرين گفتند كوكب خانم بقيه پولي را كه بي بي از كيسه خودش داده بود از ديگران گرفت و داد به او كه ضرر نكند و گفت: «مجيد زحمت كشيده سماور را تا اينجا آورده بد نيست كه زحمت ديگه هم بكشه و بعدازظهر آن را ببره خونه عروس، ما هم پشت سرش مي ريم.»
تا اين حرف از دهانش درآمد فوري بهانه هميشگي و دم دست را پيش كشيدم. اخم كردم و گفتم: «من هزار جور كار دارم. بايد به درس و مشقم برسم، پس فردا سر امتحان بيچاره
مي شم. خدا عمرتون بده اگر اين كار را از گردن من بردارين.»
همه اهل مجلس از حرف من بدشان آمد. توقع نداشتند كه من از زير كار در بروم. بي بي گفت: «عيب نداره، مادر سماور را ببر خونه عروس و زود برگرد و به درس و مشقت برس.»
كوكب خانم، كه زرنگ و شوخ و خوش خنده بود، زد به شوخي و گفت: «مرا بگو كه
مي خواستم دخترم را بدم به تو، حقيقتش من داماد تنبل نمي خوام.»
توي اين گير و دار، دخترش كه چهار سال و خرده اي بيشتر نداشت به گريه افتاد و گفت: «من مجيد را نمي خوام.»
بي بي قضيه را جدي گرفت، توپيد به دخترك و گفت: «مگر مجيد من چه عيبي داره؟»
ديدم همين حالاست كه سر عيب داشتن و عيب نداشتن من دعوا راه بيفتد و قضيه بيخ پيدا كند. اين بود كه گفتم: «چشم سماور را خودم مي برم. شما دعوا نكنين. فقط يك دوچرخه براي من دست و پا كنين كه سماور را بگذارم روي تركش تا دست و بالم از كار نيفته. «كوكب خانم قبول كرد كه دوچرخه شوهرش را بدهد به من، تا ترتيب بردن سماور را بدهم.
حدود دو ساعت از ظهر مي رفت كه سمارور را قشنگ پيچيدند توي بقچه نو و خوشگلي و گذاشتند روي ترك دوچرخه حسين آقا شوهر كوكب خانم ، سماور را قرص و محكم طناب پيچ كردند، تا ليز نخورد و نيفتند. بي بي شير سماور را هم درآورد و انداخت تويش كه توي راه نشكند. باري، هر كاري كه قرار بود براي سلامت رسيدن سماور بكنند، كردند بعد افتادند به سفارش كردن كه من حق ندارم سوار دوچرخه بشوم. چون احتمال داشت، كه حواسم پرت شود، دوچرخه بيفتد توي چاله و بلايي سر سماور بيايد.
تا از پيچ كوچه پيچيدم، صداي بي بي و كوكب خانم را پشت سرم مي شنيدم كه سفارش سماور را مي كردند. اما همين كه از دو سه تا كوچه رد شدم به خيابان رسيدم ديم كه پياده رفتن، آن هم با دوچرخه به دست، كار خوبي نيست. دوچرخه را كه بردن سماور نساخته اند آن را براي اين ساخته اند كه آدميزاد بپرد رويش ركاب بزند. و مثل باد برود و به كار و زندگيش برسد. اين بود كه دل به دريا زدم و سفارشها را، كه هنوز توي اين گوشم بود، از آن گوشم در كردم و پريدم كه براي سماور خطري پيش نيايد اما ديدم كه زين دوچرخه بلند است و پاهاي كوتاه من به ركاب نمي رسد. فور آمدم پايين. دوچرخه را به درخت بغل خيابان تكيه دادم. پاچه هاي شلوارم را بالا زدم كه شلوار نو نازنيم خراب نشود ـ‌رختهاي خوبم را پوشيده بودم حيف بود كه خراب بشوند ـ پاي راستم را از زير دوچرخه بردم آن طرف زين و ميله را با يك دست بغل كردم و راه افتادم خيابان سنگي و خاكي بود. دوچرخه توي چاله و چوله مي افتاد و سماور روي ترك هي تكان تكان مي خورد و شيري كه تويش بود تلق تلق صدا مي كرد. به سر و صداي سماور محل نگذاشتم و مثل تير خودم را به خانه عروس خانم رساندم. بدون اين كه عيب و علتي بكند. اما هر چه پيش خودم حساب كردم ديدم كه نمي توانم بدون بي بي و شريك هايش بروم توي خانه، خجالت مي كشيدم، قرار بود كه آنها پشت سر من فوري حركت كنند و با هم برويم تو. ولي من زودتر رسيده بودم. گذشته از آن نمي توانسم سرگردان و بيكار نيم ساعت و شايد هم بيشتر سر كوچه بايستم. مي خواستم وقت را يك جوري بگذرانم تا سايرين برسند. اين بود كه فكر كردم بروم خانه خاله صغرا، كه همان نزديكي ها بود.
خاله صغرا را مدتها بود كه نديده بودم. زن با خدا و مهربان و دست تنگي بود. مرا خيلي دوست داشت. همولايتي بوديم و تو بچگي به من شير داده بود. شنيده بودم كه مريض است بد نبود كه به احوالپرسي اش بروم. خلاصه سر دوچرخه را كج كردم و يك راست رفتم دم خانه اش. در خانه باز بود سرم را انداختم پايين و با دوچرخه رفتم تو. بيچاره گليمي انداخته بود زير درخت و دراز كشيده بود نگاهش كه به من افتاد. چشمهايش روشن شد و صورتش عين گل شكفت. بلند شد و آمد جلو، مرا گرفت توي بغلش و بنا كرد به گريه كردن. شر شر اشك
مي ريخت و هق هق مي كرد و مي گفت: «آفتاب از كدم طرف دراومده كه به احوالپرسي من آمدي؟»…تو اين قدر بي وفا نبودي. مي دوني من چقدر به تو شير دادم. چقدر پايت زحمت كشيدم. همه اش چشمم به اين در بود كه يك وقت بيايي تو. خوش آمدي صفا آوردي.»
راستش حرفها و گريه هايش مرا هم از خود بي خود كرد. اشك توي حلقه هاي چشم گشت. دوچرخه را به ديوار تكيه دادم. خاله صغرا، همان جور كه با پر چارقدش اشكهايش را پاك مي كرد گفت: «بيا بنشين، برام تعريف كن، بگو ببينم كجا بودي …چه كار كردي…كلاس چند هستي؟»
خواستم بروم توي اتاق و همه چيز را برايش تعريف كنم. نگاهي به دوچرخه كردم ديدم كه دو تا گربه گنده پشت دوچرخه دارند بازي مي كنند و به سر و كله همديگر مي پرند. هواي كار دستم آمد كه آخرش آن گربه ها دوچرخه را مي اندازند، كلك سماور عروس خانم را مي كنند. و خجالتش براي ما مي ماند. روي همين حساب، زود طناب را ازدور سماور باز كردم بغلش كردم و بردم گذاشتم گوشه اتاق خاله صغرا، تا موقع رفتن آن را ببرم. خاله صغرا، كه نگاهش به سماور افتاد آمد جلو دوباره من را بغل گرفت و ماچ كرد، به گريه افتاد و گفت: «تو چقدر خوب و مهربوني. مجيد، چرا زحمت كشيدي. من كه از تو توقع نداشتم.» و بعد خودش جواب خودش را داد و گفت: «چرا نبايد توقع داشته باشم؟…بله كه توقع دارم. شيرت دادم بزرگت كردم بايد هم توقع داشته باشم…خدا عمرت بده مجيد، كه به فكر من هستي؟»
چند بار آمدم بگويم كه خاله صغرا اين سماور مال تو نيست، ولي مگر مي توانستم حرف بزنم. انگار زبانم را به ته حلقم دوخته بودند. فقط نگاه التماس انگيزي به او كردم و پيش خودم گفتم يواش يواش حاليش مي كنم، خوب نيست يهو توي ذوقش بزنم، يك وقت مي بيني پس مي افته.»
خاله صغرا رفته بود سراغ سماور و داشت بقچه را از دورش باز مي كرد و مي گفت:
«مي دونستي من سماور ندارم، كه برايم سماور آوردي؟…امروز چند روزه كه تو كتري چاي مي خورم. يك سماور دارم كه به لعنت خدا نمي ارزه. چند بار دادم درستش كردن. اما هنوز از زير شيرش آب چكه مي كنه.» بعد رو كرد به آسمان و گفت: «اي خدا، تو چقدر مهربوني، همين ديشب خواب ديدم كه يك آقاي نوراني با شال سبز از در خونه آمد تو و يك بسته به ام داد خوب، خوابم تعبير شد.»
من همين جور زل زل خاله صغرا را، كه خوشحال روي پاهايش بند نبود، نگاه مي كردم و
نمي دانستم كه جه كار بايد بكنم چند بار به كله ام زد بپرم مچ دستش را بگيرم، همه چيز را رك و پوست كنده و به او بگويم و خيال خودم را راحت كنم. اما جرئت نكردم فقط زبانم را روي لبهايم كشيدم و زوركي لبخند زدم. خاله صغرا سماور را بغل كرد و آورد گذاشت ميان اتاق و خوب تماشايش كرد و گفت ماشاءالله ماشاءالله چه سليقه اي داري فكر مي كنم اين سماور كار بي بي ات باشد. راستي بي بي ات چطوره…حالش خوبه؟ اونم خيلي پاي تو زحمت كشيده. «پيرزن بيچاره كه از زور خوشي دست و پايش را گم كرده بود، هي حرف مي زد و احوالپرسي مي كرد. بعد دور و بر زير و بالاي سماور را خوب نگاه كرد و گفت: «الان با همين سماور كه خودت برام آوردي يك چايي خوب و خوش عطر درست مي كنم با هم مي خوريم.» خواست سماور را بردارد كه فوري مچ دستش را گرفتم. خنده بي صدايي كرد و گفت: خودت مي خواي سماور را آب و آتش كني؟…خودت زحمتش را بكش قربون دستت».
چاره اي نبود. با دستهاي لرزان و زبان لال و دل پرغوغا افتادم به كار. پيش خودم گفتم: «موقع چايي خوردن نرم نرمك قصه را پيش مي كشم و همه چيز را به اش مي گم. «خاله صغرا رفت توي اتاق عقبي و بشقابي كه تويش دو تا انار خشكيده و چند تا گردو بود آورد و گذاشت جلو من و رفت: «مردم مي گن تو بعد از رفتن بچه هات كسي را نداري. كجا هستن كه ببينن تو برام سماور آوردي و آمدي سري به ام بزني.!»
به دلم شور افتاده بود هوش و حواسم پيش بي بي و همراهان و عروس خانم بود لابد منتظر من بودند و نمي دانستند چه بلايي سر سماور و من آمده.
آب توي سماور قل قل جوش مي خورد و من عين مجسمه چهارزانو نشسته بودم و نگاهش مي كردم. سماور مي جوشيد بي تابي مي كرد و هيكل گنده اش مي جنبيد. بخار داغ از سوراخ ها و درزهايش بيرون ميزد. من هم دست كمي از سماور نداشتم. همين جور حرص مي خوردم. بي تابي مي كردم مي لرزيدم و كله ام داغ شده بود. انگار بخار داغ از گوش ها، چشم ها، و دهان و دماغم بيرون مي زد. خيلي دلم مي خواست زبانم به كار مي افتاد مي توانستم حرف دلم را بزنم. اما مگر چنين چيزي امكان داشت؟…از عهده من كه بر نمي آمد. خاله صغرا يك كف دست چايي توي قوري ريخت و گفت: « مجيد تا توي يكي از اين انارها را مي خوري، من الان بر مي گردم.»
گفتم” «خاله صغرا، خبر داري دختر طاهره خانم عروس شده. بي بي مي خواد بره پاتختي عروس. شما عروسي نرفتين؟ كاش مي رفتين. اگر رفته بودين، الان مي بايست يك سماور براش ببرين» تا اين حرف را زدم جانم به لب رسيد. تازه توانستم آنچه را مي خواستم بگويم. خاله صغرا كه بلند شده بود و داشت كفشهايش را مي پوشيد گفت: «مرا دعوت نكردن. مهم نيست وقتي تو را دارم آنها را مي خوام چه كار كنم؟» و رفت توي حياط، از سر ديوار همسايه اش را صدا زد و گفت: «بياين چايي بخورين. مجيد آمده، همان كه براتون گفتم شيرش دادم و بزرگش كردم. برام سماور آورده كه لنگه اش پيدا نمي شه، الهي كه پير بشه و درد و بيماري نبيه.»
پشت بندش دو تا زن جاافتاده آمدند كه چايي بخورند و مرا ببينند. همسايه هاي خاله صغرا كه آمدند كار من بدتر شد. خاله صغرا زبان به دهان نمي گرفت و پشت سر هم از من تعريف مي كرد. من زير نگاه هاي تحسين انگيز همسايه ها و تعريف هاي خاه صغرا وامانده و درمانده شده بودم. چايي خوردنم ديدني بود. انگار داشتم از دواهاي تلخ بي بي مي خوردم. لب و لوچه ام توي هم رفته بود و زوركي چايي را قورت مي دادم. صورتم را توي سماور براق و خوشگل عروس خانم مي ديدم كه داشت برام شكلك در مي آورد. فكر مي كردم كه: الان بي بي چه حالي دارد و چه مي كند، جواب دوستان و شريك هايش را چه جوري مي دهد؟ شايد هم از مجلس آمده بيرون و در به در دنبال من مي گردد. چه غلطي كردم كه با سماور آمدم سراغ خاله صغرا. يكهو بلند شدم و چاي نيم خورده را گذاشتم و گفتم: خداحافظ، من
مي خوام برم دير شده.»
خاله صغرا بقچه اي را كه سماور تويش بود چهار تا كرد و داد به من تعارف كرد كه شب براي شام بمانم. گفتم: «نمي تونم بمونم اجازه بدين برم. فقط مي خواستم يك خواهش از شما بكنم. اگر ممكن است آن سماور را به من بدين. سماور خوبي نيست. آبش دير جوش مي آد. من يك سماور خوشگلتر و گنده تر براتون مي آرم. اين سماور قابل شما را نداره»
خاله صغرا باز پريد و مرا بغل گرفت. چشمهايش پر از اشك شد و گفت: «اين حرفها چيه مجيد؟ اتفاقاً سماور خيلي خوبيه. از اين ديگه بهتر نمي شه. تو چقدر مهربون و ساده اي. همين سماور از سر من هم زياده. به بي بي ات سلام برسون و بگو سماور خيلي خوب بود. خاله صغرا خيلي خوشحال شد برو جانم. زودتر برو كه بي بي ات دلواپس نشه.»
از خانه خاله صغرا كه آمدم گيج و سر درگم بودم نمي دانستم خوشحال باشم يا غمگين. خوشي و خوشحاليم از اين بود كه خاله صغرا به سماور خوب و خوشگلي رسيده و
غمگيني ام مال اين بود كه مي دانستم بي بي توي دردسر افتاده و آبرويش پيش اين و آن رفته.
دست خالي نمي توانستم بروم خانه عروس خانم. يكهو فكري توي كله ام جرقه زد. پايم را از ميان دوچرخه بردم آن طرف و زدم رفتم خانه خودمان. درخانه بسته بود هر جوري بود در خانه را باز كردم كلكش دستم بود. مي دانستم بي بي كليد در اتاق را توي گلدان مي گذارد كليدها را برداشتم و در اتاق را باز كردم سماور قراضه و به دردنخور و كوچولوي بي بي را برداشتم و قشنگ پيچيدم توي بقچه و بستم روي ترك دوچرخه و طناب كردم درها را بستم و مثل گلوله آمدم خانه عروس خانم.
همان طور كه پيش بيني كرده بودم بي بي دل توي دلش نبود هي كله مي كشيد كه ببيند من كي مي آيم و كجا رفتم. توي اتاق پنج دري، بين يك مشت زن و مرد نشسته بود و عروس خانم و مادرش بالاي اتاق جا خوش كرده بودند. بي بي كه چشمش به من افتاد و ديد سماور به دست وارد شدم، از زور خوشحالي، نيم خيز شد ولي زود نشست و اشاره كرد سماور را ببرم و بگذارم جلو عروس. چند بار با چشم و ابرو به او فهماندم كه بيايد بيرون كارش دارم. نيامد من هم سماور بقچه پيچيده را جلو چشم همه بردم و گذاشتم جلو عروس و مثل موش از در اتاق زدم بيورن. رفتم توي حياط كه از آنجا ببينم سر و ته قضيه چه جوري به هم مي آيد و آخر عاقبت كار به كجاها مي كشد. بي بي همان جور كه نشسته بود خنده اي كرد و گفت:« ما هم به كمك هم يك چيز ناقابل براي عروس تهيه كرديم انشاءالله مي پسنده.» بعد بلند شد و رفت سراغ سماور. من تعجب را توي صورتش مي ديدم. سماور توي بقچه به چشمش خيلي كوچكتر مي آمد. داشت گره هاي بقچه را باز مي كرد. من به ديوار تكيه داده بودم و دلم عين، بچه گنجشك باران خورده و ترسيده مي زد. پيش خودم خدا خدا مي كردم و مي گفتم خدا كنه بي بي پس نيفته!»
به هر حال بي بي گره اول را كه باز كرد جمعيت افتاد به كف زدن و هلهله كردن. بي بي كيف مي كرد و سرافراز بود. كوكب خانم و ساير شريك هاش هم همين جور نيششان باز شده بود. اما گره دوم كه باز شد سماور شكسته و سياه سوخته و چرك و كهنه افتاد بيرون و زد توي ذوق جماعت. دهان بي بي همين جور واماند. جمعيت دست از كف زدن و هلهله كشيدن برداشت. نيش شريك هاي بي بي فوري بسته شد چندتا دختر جوان و خوش خنده خنده شان را ول كردند توي اتاق. بي بي كه سر پا نشسته بود نتوانست خودش را نگه دارد چهارزانو بغل سماور نشست صورت پر از چين و چروكش غرق عرق شده و دست گذاشت روي پيشانيش. مادر عروس گفت: «دست شما درد نكنه بي بي، خيلي زحمت كشيدين از شما توقع همچين كاري را نداشتيم.»
من مثل بيد مي لرزيدم. قيافه هاج و اج مهمان را نگاه مي كردم و لب هايم را مي جويدم. كوكب خانم گفت: «پس آن سماور كه خريديم كو؟»
بي بي نمي دانشت چه بگويد. دستهايش را ستون تنش كرد و بلند شد. رنگش شده بود عين زعفران زرد. رمق نداشت بلند شود. مي خواستم بپرم زير بغلش را بگيرم و بلندش كنم، ولي به هر سختي بود زودتر از من خودش را جمع و جور كرد و پا شد. آمد توي حياط چشمش به دنبال من مي گشت. وقتي مرا ديد زبانش بند آمده بود. و نمي دانست از كجا شروع كند؟…دستش را گرفتم بردمش آبي به صورتش بزند و حالش جا بيايد. آب كه به صورتش زد كشيدمش كنار. نشست سر پله ها. قضيه رفتن به خانه خاله صغرا را برايش تعريف كردم و گفتم: «حالا كه آبروي تو رفته، آبروي من را پيش خاله صغرا نبر. كاش بودي و خوشحالي خاله صغرا را مي ديدي. من خودم پول جمع مي كنم پول سماور را مي دم. غصه نخور بعد هم دستش را ماچ كردم.
بي بي، كه زن فهميده و با گذشتي بود بعد از آنكه به حرفهاي من گوش داد بلند شد و كوكب خانم را صدا كرد توي حياط، خوش خوش كوكب خانم هم همه چيز دستگيرش شد و از آنجا كه سر زبان دارتر از بي بي بود، داستان سماور را براي عروس و مادرش و ديگران تعريف كرد و آن ها هم كه ديدند سماور خوشگل و گران قيمت، قسمت خاله صغرا شده است، كوتاه آمدند و كلي هم خنديدند. برگردان سماور شكسته وسياه سوخته بي بي به خانه دست مرا
مي بوسيد و همچنين رفتن به بازار و خريدن سماور تازه و آوردن آن به خانه و بردن به خانه عروس خانم. خلاصه دوسه روزي كارم شده بود سماور كشي. اما همه جا بي بي و همسايه ها موظب بودند كه بين راه دست از پا خطا نكنم و به كسي سر نزنم، از كسي عيادت نكنم تا سماور به دست صاحبش برسد.

علی قنبری کاکاوندی

در حال حاضر پزشک عمومی هستم و متولد سال 1339. از 14 سالگی داستان نویسی را شروع کردم و تا 18 سالگی چندین داستانم در نشریات دانش آموزی (در تهران) و دانشجویی (دانشکده ی علوم کرمانشاه) و در جاهای دیگر به صورت متفرقه چاپ شد و با وقفه ای طولانی مدت از سال 88 مجددا شروع به نوشتن کردم که درسال 94 به صورت مجموعه داستانی با عنوان "عاقبت یک رویا" چاپ شد.

یک دیدگاه بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *