شعری از سیمین بهبهانی

شعری از سیمین بهبهانی

- درشعر
402
1

ای فلات باستانی
بوی هجران می‌دهی
روی دست نارفیقان
عاقبت جان می‌دهی!

چلسُتونَت بی‌سُتون شد
بیسُتونت غرق خون
تخت جمشیدت شکست
این‌گونه تاوان می‌دهی!

از کران تا بی‌کران
مُلک سواران تو بود
پس چرا این روزها
بوی کلاغان می‌دهی؟

گوسفندان می‌چرند
در طاق بُستانت کنون
ارگ بم را از چه رو
کابین دیوان می‌دهی؟

سرزمین آریایی
پرچَمت بی‌رنگ شد
یاد مرگ باغ‌های
سبز شِمران می‌دهی!

چارباغت زرد شد
زاینده رودت، خشک رود
ای دریغ، آه، ای وطن
کی بوی باران می‌دهی؟

بوی بنگ است و عَفَن
حمام خون
هر طرف را بنگری
بیهوده جولان می‌دهی

کورش‌ات کو؟
خسروانت چون شدند؟
جای باده شوکران
در کام یاران می‌دهی

تُرک و کُرد و لُر
اسیری می‌کشند
بهر اقوامت کنون
شام غریبان می‌دهی

از پس ِتاریخ
رستم سوگواری می‌کند
ای دریغا این‌چنین
مزد دلیران می‌دهی

زارعان در کوه و جُمله
شاعران در حبس و شیران
در قفس،، این چه تقدیری است
بر قوم پریشان می‌دهی؟

اشک نادر خون‌چکان شد
حافظ از شیراز رفت!
پس تو کی امّید
بر این مُلک ویران می‌دهی؟

تیر آرش گر نشیند
بر فراز کوهسار
بار دیگر مام من
بوی بهاران می‌ دهی

 

درباره نویسنده

در حال حاضر پزشک عمومی هستم و متولد سال 1339. از 14 سالگی داستان نویسی را شروع کردم و تا 18 سالگی چندین داستانم در نشریات دانش آموزی (در تهران) و دانشجویی (دانشکده ی علوم کرمانشاه) و در جاهای دیگر به صورت متفرقه چاپ شد و با وقفه ای طولانی مدت از سال 88 مجددا شروع به نوشتن کردم که درسال 94 به صورت مجموعه داستانی با عنوان "عاقبت یک رویا" چاپ شد.

1 نظر

  1. وای خیلی خوبه ساییتون

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

شعری از حسین پناهی

ما تماشاچیانی هستیم که پشت درهای بسته مانده