داستان کوتاه لکنت زبان از داوود حسن زاده

داستان کوتاه لکنت زبان از داوود حسن زاده

- درداستان کوتاه
584
0

امان از این لکنت زبان لعنتی. نمی‌دونم کِی از دستش خلاص میشم. بازم در یه لحظه‌ی حساس اومد سراغم و نذاشت رفتار مناسبی در مقابل همکلاسی خود داشته‌باشم. عصر امروز بعد اینکه از دوستانم جلوی در دانشکده خداحافظی کردم، همکلاسیم بهم سلام کرد و گفت ببخشید خانم میشه جزوه‌ی آزمایشگاه شیمی هفته پیش رو بدید من از روش کپی کنم؟ من خواستم بهش بگم مشکلی نداره ولی الان پیشم نیست و فردا براتون میارم، ولی تا جاییکه یادمه فقط تونستم بگم باباباشه. ف.ف.فردا میارم و به سرعت از اونجا دور شدم. اولین بار نبود که دچار این مشکل می‌شدم. دو هفته پیش روز کنفرانسم رو غیبت کردم. تو دبیرستان هم وضع بهتر از این نبود و همیشه از صحبت کردن و کنفرانس دادن فراری بودم. چه حرفهایی که هیچوقت به زبان نیاوردم و چه رفت و آمدها و مهمونی‌هایی که به همین دلیل نرفتم. خاطره‌‌های دوری از روان صحبت کردن برام مونده. خاطره‌هایی که همشون قبل از اون زمستان سخت و جنگ شهرهاست. بعدش هر چه هست لکنت است و سختی و تنهایی. هر وقت تو یه موقعیت خاص دچار لکنت زبان میشم حادثه تلخ اون روز زمستانی مثل یک تصویر زنده از جلوی چشمام عبور می‌کنه و من با اشک و اندوه اونو تماشا می‌کنم. یه صبح زمستونی رو می‌بینم که مادر با ترس اضطراب منو از خواب بیدار می‌کنه و میگه پاشو عزیزم زود باش باید بریم زیر زمین وضعیت قرمزه. پدرم رو می‌بینم که رادیوی کوچکش رو برمی‌داره و سه نفری میریم زیرزمین خونه. زیرزمین بیشتر نقش انباری رو داشت و پر بود از وسیله‌های بدرد نخور و خراب. صدای مهیب بمباران و انفجار از فاصله‌ی نسبتا دور بگوش میرسه و یکی دو دقیقه بعدش مادر رو به پدر میکنه و میگه ببین رادیو وضعیت سفید اعلام کرد یا نه؟ پدر با رادیو ور میره ولی صدایی ازش درنمیاد. معلوم نیست باطریش تموم شده یا خرابه. مادر میگه فکر کنم تموم شد پاشید بریم بالا و خودش جلوتر از پدر و من میره به طرف پله‌ها. مادر چند پله رو بالا میره و من و پدر هنوز تو زیرزمینیم که موج انفجار منو به دیوار زیرزمین می‌کوبه و همه جا تاریک میشه و من دیگه چیزی نمی‌بینم. چند ساعت طول می‌کشه تا امدادگران ما رو از زیر آوار بیرون بیارن. سر و صورتم خونیه و دستم بشدت درد می‌کنه. پدرم رو می‌بینم که یه ماسک رو صورتش گذاشتن. سراغ مادرم رو می‌گیرم ولی جوابی نمی‌شنوم. کمی دورتر پارچه‌ی سفیدی رو یه نفر انداختن. می‌ترسم ، با خودم میگم نکنه مادرمه که ….. به سختی خودمو بهش می‌رسونم. امدادگری می‌خواد جلومو بگیره ولی من بهش می‌رسم و پارچه رو از رو صورتش کنار می‌زنم. مادره. بعد از اون دیگه چیزی از صحنه بمباران یادم نمیاد. صحنه‌ی بعدی بیمارستانه که سرمی به دستم وصل شده و پدر هم روی تخت کناری من خوابیده. حس اون لحظات رو هنوز بخوبی بیاد میارم. بهت و بغض و اندوه و نگرانی. بهت و بغضم اما تمامی نداشت. بعدها پدرم به من گفت که تا یک ماه اصلا حرف نزدم و وقتی هم شروع کردم به حرف زدن لکنت زبان داشتم که بعضی وقتها بیشتر بود و بعضی وقتها کمتر. الان سالهاست باهاش دست به گریبانم. خودم هم می‌دونم که در حساس‌ترین لحظه‌ها بیشترین لکنت رو دارم. خیلی وقته که جنگ تموم شده ولی واسه‌ی من هنوز ادامه داره و من دارم ازش زخم می‌خورم. دیگه می‌خوام تمومش کنم. همه چی رو می‌نویسم و می‌خونم. امشب با تمام قوا به جنگ این یادگاری نحس میرم. فردا باید روز من باشه……

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

شعر شهریورانه از داوود حسن زاده

به شمار شهریورهای تاریخ به گستره ی دشت