شعر کبوتر از غلامعلی اکبری

کبوتر
هنوزبربام تخیل خویش
چشم به راهم
که تو ازسفرعطر و آینه
وعبور از ابرهای اندوه
برآیم چیزی بسرایی
انگار
تمامی سازهای شکسته جهان
اندوه را
در بال های سفید تو به گریه نشسته اند
برادرانت همه از سفر دور باز گشته اند
و رقص کرکس های سیاه
ازدحام خواب هایشان در
آینه انتهای کوچه بن بست بر هم می زند
آن طرفتر چیزی نیست
نمی بینی هنوز چشم به راهم
و ارزن های عاطفه را کنار جام آب گذاشته ام

یک دیدگاه بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *