شکوفه های به ؛ داستانی از داوود حسن زاده

شکوفه های به ؛ داستانی از داوود حسن زاده

- درداستان کوتاه
211
1

سکوت منو یاد پدرم میندازه. هر اتفاقی تو خونه می‌افتاد اون فقط سکوت می‌کرد. با نگاهش حرف می‌زد و با رفتار خاص خودش عواطف و احساستشو نسبت به مادرم، برادرم و من نشون می‌داد. اهالی خونه رفتارهای پدر رو می‌شناختند و انتظار دیگه‌ای ازش نداشتند. مادر اما گاهی از این اخلاقش دلخور می‌شد و غر می‌زد.

یادم میاد یه صبح جمعه از خواب بیدار شدم و دست و صورتمو زیر شیر آب کنار حوض کوچک تو حیاط شستم. صدای در اومد مادر گفت لیلا بدو درو باز کن. دالان کوچکی که در ورودی در حیاط بود رو طی کردم و پرده‌ی آویزون شده پشت در رو کنار زدم و در رو باز کردم. پدر با یه نون سنگک هم قد و قواره‌ی من پشت در وایستاده‌بود. سلام کردم و نون رو از دستش گرفتم و بدو بدو وارد حیاط شدم. نون رو وسط سفره‌ای که مادر کنار پنجره‌ی اتاق تو حیاط پهن کرده‌بود گذاشتم و خودم هم کنارش سر سفره نشستم. صبح جمعه بود و عجله‌ای برای رفتن نداشتیم.

مادر میز کوچک سماور رو با استکان‌ و نعلبکی‌ کنار سفره اورده بود. پدر هم اومد روبروش اون طرف میز سماور نشست. مادر گفت دخترم پاشو محمد رو هم بیدار کن بیاد سر سفره. محمد از من کوچک‌تر بود و پیش مادر می‌خوابید. محمد رو بیدار کردم و اونم دست و صورتشو شست و سر سفره نشست. مادر برای همه چای ریخت و توی سینی وسط سفره گذاشت. واسه‌ی محمد چای شیرین درست کرد و یه لقمه نون و پنیر هم براش گرفت. پدرم وقتی خواست چایش رو از سینی برداره از دستش افتاد و توی سفره ریخت. مادر با یه دستمال سفره رو خشک کرد و گفت حواست کجاست؟

پدر مثل همیشه ساکت بود. مادر ادامه داد که حواست اگه بود که واسه این دختر مدادرنگی گرفته بودی الان یه هفته بیشتره که گفتم براش بخری. اصلا معلوم نیست حواست کجاست.

همزمان که داشت حرف می‌زد استکان چای پدر رو زیر شیر سماور گرفته بود و پر می‌کرد و چشمش به صورت پدر بود و پدر همچنان ساکت. مادر بدون اینکه چشم از پدر برداره خواست استکان چای رو بهش بده و آستین پیراهن بلندش به شیر سماور گیر کرد و سماور از روی میز کوچکش روی سفره افتاد. ناخوآگاه با دست دیگه‌ خواست سماور رو بگیره و اینجوری آب جوش روی هر دو تا دستش ریخت و صدای جیع و داد مادر و من و محمد به هوا بلند شد. پدر یهو بلند شد و با یه حرکت سریع مادر رو برد کنار حوض آب و دستاشو زیر شیر آب گرفت و بدون اینکه به من نگاه بکنه داد زد لیلا بدو به بتول خانم بگو بیاد اینجا.

بتول خانم همسایمون بود و کارای تزریق و پانسمان بلد بود و واسه‌ی اهل کوچه انجام می‌داد. خیلی طول نکشید که با بتول خانم برگشتم. مادر با اومدن بتول خانم شروع کرد به گریه کردن و بتول خانم هم دلداریش می‌داد که چیزی نیست خوب میشه خودم الان برات پانسمانش می‌کنم. کیف کوچکی رو که با خودش اورده بود باز کرد و چند تکه تنظیف و یه قیچی ازش بیرون اورد. تکه‌های چسبیده‌ی پیراهن مادر و با قیچی برید و یه روغن که تو یه شیشه‌ی مربا بود روی دستهای مادر مالید و روش تنظیف گذاشت. مادر همچنان از درد و ناراحتی گریه می‌کرد. بتول خانم بعد از همه‌ی این کارها به پدر گفت دیگه بیشتر از این نمیتونه براش کاری بکنه و باید ببردش بیمارستان تا جای سوختگی رو شستشو بدن و براش آمپول بزنن تا چرک نکنه. بتول خانم به پدر گفت تا من اینجام برو ببین اگه علی‌حسین خونه است با ماشینش ببریدش بیمارستان. پدر به من گفت که برم چادر مادر رو بیارم و خودش رفت که علی‌حسین رو خبر کنه. بتول خانم هم کمک کرد تا مادر رو تا سر کوچه ببریم و سوار ماشین بکنیم. پدر به من اجازه نداد که باهاشون برم و بهم گفت برو حیاط رو جمع و جور کن و مواظب محمد باش.

نزدیکای ظهر بود که برگشتند. هر دو تا دست مادر پانسمان شده بود و خودش هم کمی آروم شده بود. یه پاکت سفید دست پدر بود که به من داد و گفت اینها داروهای مادرته . چند تا آمپول داره که هر روز باید بتول خانم براش بزنه و چند تا کپسول و قرص مسکن که روزی سه تا بخوره. من که یادم نمی‌مونه تو حواستو جمع کن که به وقتش داروهاشو بخوره. الانم برو براش جا بنداز تو اتاق یه کم استراحت کنه. مادر رو بردم اتاق و براش یه لیوان شربت درست کردم. یه لیوان هم واسه پدر اوردم که مثل همیشه با یه نگاه مهربون ازم تشکر کرد و گفت: من میرم تنظیف و روغن مخصوص سوختگی واسه فردا بگیرم. هر روز باید پانسمانشو عوض کنم.

پدر رفت و منم مشغول کاروبار خونه شدم. روز سختی بود. خونه حال و هوای هر روز رو نداشت. برای اینکه حواس مادر رو پرت کنم از اتفاقات تو کوچه و مدرسه براش تعریف کردم ولی تا شب اصلا حرف نزد.

از فردای اون روز هر صبح پدر پانسمان دست مادر رو با حوصله‌ی تمام عوض می‌کرد. روز اول یادمه اصلا با هم حرف نزدند ولی از روز دوم به بعد حرفای کوتاهی بینشون رد و بدل شد. آخر هفته که بعد از تموم شدن پانسمان هم تا یه ساعت تو حیاط نشستند و حرف زدند. خیلی آرووم صحبت می‌کردند و من صداشون رو نمی‌شنیدم ولی برق چشمان پدر و لبخند روی لب مادر رو می‌دیدم. بعد از پانسمان، پدر می‌رفت رو تک پله‌ی دالان ورودی حیاط خونه می‌نشست، کلاهشو روی زانوش میذاشت و جعبه‌ی براق سیگارشو از جیب کتش در می‌اورد و با فندکی که خودش می‌گفت خیلی دوستش داره سیگارشو روشن می‌کرد و چشم می‌دوخت به شکوفه‌های درخت به قدیمی تو حیاط. توی اون لحظات انگار چیزی نمی‌شنید و چیزی نمی‌دید. آخرش هم زیر لب می‌گفت “خدایا شکرت” بعدش پا می‌شد و بیرون می‌رفت. چیزی تو شکوفه‌های به بود که حال پدر رو خوب می‌کرد. شاید هم این تصور من باشه ولی هر چه که بوده‌باشه الان هم بعد از سالها فصل شکوفه‌‌های به برای من فصل پدر و سکوت‌های عاشقانه‌‌اش است.

1 نظر

  1. سلام عالی بود روان می نویسی .. موفق باشی.

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

شعر شهریورانه از داوود حسن زاده

به شمار شهریورهای تاریخ به گستره ی دشت