داستان کوتاه نیاز علی ندارد از علی اشرف درویشیان

داستان کوتاه نیاز علی ندارد از علی اشرف درویشیان

- درداستان کوتاه
2323
4

بچه که بودیم با داستان های درویشیان علاقه مند به کتاب خواندن شدیم و گاهی هم به یک کتاب فروشی می رفتیم که نوشته های درویشیان را به صورت دست نویس به ما میداد. یادم است داستان گل طلا و کلاش قرمز را اینطور خواندم ؛ و چقدر نوشته های درویشیان برایم آشنا و ملموس بود. آن موقع همکلاسی داشتیم که از نظر مالی وضعش خوب بود. پدرش کدخدای ده بود و در شهر برایش خانه اجاره کرده بود.او میگفت که داستان های درویشیان اغراق آمیز است ، مگر میشود کسی پول نداشته باشد که نفت بخرد و از سرما یخ بزند؟ این درحالی بود که روبه روی خانه ی ما پیرمردی از سرما یخ زده بود و ما بچه ها هم رفتیم و دیدیم.درویشیان ساده ، بی تکلف و بدور از هرگونه گنده گویی می نوشت ، و به این خاطر نوشته هایش برای ما به دل می نشست.

در زیر داستانی از استاد درویشیان را می خوانیم. سوم شهریور سالروز تولد ایشان است ؛ با آرزوی سلامتی و طول عمر برایشان.

– داستان نیاز علی ندارد
نیازعلی ندارد
– حاضر.
اول بار که دیدمش کنار ناودان مدرسه نشسته بود.سرفه اش گرفت. تک سرفه ها به سختی تکانش می داد. خون کم رنگی بالا آورد. دهان را با استین کت نخ نمایش پاک کرد. شتابان به کلاس رفت و روی نیمکت اول نشست.
کلاس دوم بود. کوچک بود و ریزه؛ با رنگ مهتابی. رگ گردنش از زیر پوست پیدا بود و تک تک مثل آدم تب دار می زد.
مدادش را با نخ به سوراخ دکمه ی کتش بسته بود. وقتی که چیز می نوشت چون نخ کوتاه بود، شکمش را جلو می آورد. مثل این که به جای مداد، تن خودش را روی کاغذ می کشید. وقتی که مشقش را می گرفتم، دست هایش می لرزید. کاغذهای مشقش را از میان زباله دان مدرسه پیدا می کرد. مشقش را که خط می زدم، احساس می کردم که روی زندگیش خط می کشم. ظهرها به خانه نمی رفت. اصلا بیش تر بچه ها به خانه نمی رفتند.نان شب مانده شان را همان جا کنار دیوار کاهگلی مدرسه می خوردند. او هم نان ظهرش را در جیب داشت. کفش لاستیکی روی مچ پایش خط قرمز بدرنگی کشیده بود و اثر زخمی به جا گذاشته بود. درس هایش را خوب می خواند. زودتر از دیگران رو به راه شده بود. می تواسنت خط هایی درشت روزنامه ها را خوببخواند.
یک روز در حالی که همه ساکت بودیم، خش خش روزنامه ای که به جای شیشه روی پنجره زده بودیم، توجه بچه ها را جلب کرد. به نیازعلی گفتم:
“نیازعلی می توانی روزنامه را بخوانی؟ها، اگر گفتی چه نوشته؟”
پس از کمی سرخ شدن و من من کردن، شروع کرد به خواندن:” آقا، نوشته کت…”
– آفرین، درسته، بخوان، خب.
– آقا، دویست و پنجاه هـ هـ هزارتومانی.
– آفرین، آفرین. خیلی خوبه. ادامه بده.
– آقا، درتهران حـ حـ حراج شد.
نفسی تازه کرد. رو کرد به من و گفت:
– آقا چه درشت و خوب نوشته!!
گفتم:
“آری، نیازعلی، توی روزنامه ها این روزها چیزهای درشت خوب می نویسند.”
– نیازعلی ندارد.
– حاضر.
شناسنامه اش “ندارد” بود. در کلاس من خیلی از بچه ها شناسنامه شان”ندارد” بود. وقتی که اسمش را می خواندم، تکان سختی می خورد.
با خجالت، در حالی که مداد و نخ را پنهان می کرد تا آن را نبینیم، با جیغ کوتاهی می گفت:”حاضر.” و در این حال صدایش شبیه جوجه کلاغی بود که در مشت فشارش بدهی.
تنها وسیله ی بازی او توپی بود که با کاغذهای سیاه مجاله شده درست کرده بود و مقداری نخ دورش پیچیده بود.
وقتی که بچه ها بازی می کردند، او کنار دیواری می نشست و توپش را در دست می فشرد. اسمان را تماشا می کرد و با حسرت به بازی بچه ها خیره می شد. هر وقت بازی میکرد، سرفه اش می گرفت و خون بالا می آورد.
دلم میخواست بیش تر با او حرف بزنم. یک روز که روی پله های مدرسه نشسته بودم، آهسته آمد و کنار پله ها نشست. توپ کاغذی در دستش بود. زانوهای چرکش از میان پارگی شلوار پیدا بود. پرسیدم:
“نیازعلی، خانه تان کجاست؟”
– پشت قلعه، آقا.
– اسم پدرت چیه؟!
– ریش چرمی، آقا.
– چه کاره س؟
– هیچی، آقا. خیلی پیره، نشسته توی خانه وکتاب دعا می خوانه، آقا.
مادرت چه می کند؟
– بی کار شد، آقا. دیروز دندان های جلوش افتاد و بیکار شد.
خوب که جویا شدم، معلوم شد که مادرش برای مش باقر، تاجر خشکبار ده، کار می کرده. کارش خندان کردن پسته بوده. پسته های دهان بسته را با دندان باز می کرده. روزی بیست و پنج ریال هم می گرفته. پس از سال ها کار، دندان هایش ریخته و بی کار شده.
برادر برگش که خاک بردار بوده، دو سال پیش، پس از برگشتن از سربازی، موقع کار زیر آوار مانده و آن ها را تنها گذاشته بود.
زمستان آمد. بچه ها از دهات دور می آمدند. وقتی که می رسیدند، به آدم های یخی شباهت داشتند. دور مژه ها و ابروها و سوراخ بینی شان یخ زده بود. مژه هایشان را که به هم می زدند، چق چق صدا می کرد. مثل این که دو تکه شیشه را به هم بزنی. می نشستند کنار بخاری هیزمی و از بینی شان تکه های یخ را می کنند. آن ها که پشت لبشان سبز شده بود و در کلاس های بالاتر بودند، سبیل های یخی بزرگی پشت لبشان درست می شد. گیوه ها را به بخاری می چسباندند. بوی لاستیک سوخته و بوی تند عرق پا در هوا پخش می شد. از دور گیوه ها و کفش های لاستیکی شان آب می چکید و اطراف بخاری را تر می کرد.
اتاقم کنار کلاس درس بود. هر روز صبح از میان پنجره، بچه ها را می دیدم که به مدرسه می آمدند. نیازعلی مثل پرنده ای که نخی به پایش بسته باشند، خودش را به مدرسه می کشید. بین درس هایمان بعضی وقت ها هم م یگفتم که هرکس خواب جالبی دیده، تعریف کند. یک روز نوبت نیازعلی رسید. ابتدا خودداری کرد. ولی بعد آمد. در حالی که سرخی بیمارگونه ای به صورتش دویده بود و صدایش می لرزید، تعریف کرد:
“خواب دیدم شدم ملوچ[۱]. هی پریدم. از پشت بام توی حیاط پریدم. از حیاط روی طاقچه پریدم. بابام گفت: ای داد و بیداد، بچه مان شد ملوچ. من دیدم که بابام هم خودش شد ملوچ و رفت نشست روی کتاب دعایش. مادرم اول خندید. بعد گریه کرد.یک مرتبه اژدهای بزرگی آمد آمد توی خانه. مادرم تا اژدها را دید گفت: وای وای خدایا مش باقر آمد! زود زود از میان دامانش پسته درآورد و خندان کرد. دیدم که مادرم دندان ندارد و خون از دهنش می آید. خواستم بروم و چشم اژدها را درآورم، یکی از پسته ها خندید و گفت: درآوردن چشم اژدها فایده ای نداره. ما الان کاری می کنیم که از غصه بترکد. همه ی پسته ها خندیدند و بعد با هم دهانشان را بستند. اژدها رفت توی انبار پسته و دید که همه ی پسته ها دهانشان بسته شده. اژدها با خشم گفت: ای پسته ها، الان پدرتان را در می آورم. رفت و یک چماق بزرگ برداشت تا به سر پسته ها بکوبد. زیرپایش پر از دندان بود. پایش از روی دندان ها سرید و با سر به زمین خورد. از این کار اژدها همه ی پسته ها خندیدند و دهانشان باز شد. مش باقر خوشحال شد؛ ولی پسته ها به هم گفتند: بچه ها بیایید دیگر نخندیم. اژدها برای خنداندنآن ها کارهای خنده دار می کرد. گردنش را دراز می کرد تا می رسید به آسمان و ستاره ها را می خورد. پشتک می زد. چشم هایش را قیچ[۲] می کرد و ستاره ها را از گوشش در می آورد.
من خنده ام گرفت. به صدای خنده ی من اژدها برگشت.مرا دید و گفت: پس همه ی این کارها زیر سر توست. یک مرتبه به من حمله کرد. خواستم از پنجره فرار کنم. پنجره تنگ شد و تنگ شد. یکی از پسته ها که آن جا نزدیک من بود، گفت: بیا بنشین روی من تا فرار کنیم. پسته شد مثل بالون[۲] من هم رویش نشستم. بالون مرا از سوراخ بخاری برد و برد تا رسیدیم به آسمان. دلم می خواست من هم یک ستاره ی قشنگ برای مادرم بردارم تا به گردنش بیندازد؛ ولی یک دفعه پایم سرید و با سر آمدم پایین. آمدم و آمدم. از دور دیدم که بابام دارد کاهگل برای پشت بام درست می کند. با سر افتادم میان کاهگل و یه هو از چا پریدم. دیدم که از سقف اتاق روی سرم چکه می ریزد.”
همه ی بچه ها خندیدند و برایش کف زدند. وقتی که رفت بنشیند، مثل جوجه اردکی بود که به طرف لانه اش بدود.زمستان آن سال از سال های پیش سردتر شده بود. پنجره ها را با روزنامه و مقوا خوب پوشنانده بودیم.یک روز صبح حاضر و غایب می کردیم:
“نیازعلی ندارد.”
چند نفر از بچه ها آهسته گفتند:
“غایب.”
تکان خوردم. جایش خالی بود. غم ناآشنایی در صورت بچه ها دیده یم شد. همه سرشان را زیر انداخته بودند. از اکبر، مبصر کلاس، علت را پرسیدم. گفت:
“آقا،دیروز غروب مرد. از سرما، آقا. خون از گلوش آمد و مرد. هی می گفت: ستاره می خوام، ستاره می خوام. یک ستاره ی قشنگ برای ننه م.”
بچه ها ساکت بودند. باد روزنامه ی روی پنجره یکلاس را تکان می داد و زمزمه ای به گوش می رسید. مثل این که “نیازعلی” از راه دور قصه م یگفت، یا خواب هایش را تعریف می کرد. صدایش، وقتی که روزنامه را می خواند، در گوشم بود.
لکه ابر سیاهی روی دل اسمان نشسته بود. همه ساکت بودیم. چشمم افتاد به روزنامه ی تازه روی پنجره. با خط درشت نوشته بود:
“بهداشت برای همه.”

4 نظر

  1. سلام راستش را بخوای من از ای جور داستانها که دنیا را سیاه تر نشان می دهند خوشم نمی اید .فکر می کنم داستان زایده خیال پژمرده و مایوس اقای در ویشیان است و با واقعیت فاصله دارد تناقص پر گفتارش زیاد است یخ زدن کودکی از سرما انهم.. اخر کدام عقل سلیم پبرای خندان کردن پسته از دندان استفاده می کند حتما امتحان بکنید یا پسته می شکند یا اثر دندان روی ان می ماند حالا بگذریم از اب دهانی که توی پسته می رود صد رخمت به فیلم هندی.متاسفانا افکار این گونه روسن فکران پدر مملکت را در آورد .دروغ گوی.در لفافه صخبت کردن و انشا نوشتن که دردی را درمان نمی کند نراژدی نوشتن در پای منفل که به درد اتش روی وافور می خورد .ببخشید کنده گویی کردم شما بدل نگیر

    1. علی قنبری کاکاوندی

      با تشکر از اظهار نظر جنابعالی ؛ راستش به طور کلی با شما موافقم. ولی همه ی کسانی که درمورد فقر صحبت کرده اند پای وافور نبوده اند و نمیشود همه را با یک چوب راند.
      ما نوشته های آن زمان را با همان موقعیت باید ببینیم. به قول شما سیاه انگاری کامل در حال حاظر دیگر نمیتواند جایگاهی داشته باشد. ولی نمیتوان مدعی از بین رفتن کامل فقر بود.ما در زمانی زندگی میکردیم که واقعا کودک از سرما یخ می زد( پیرمردی را خودم دیدم که از سرما یخ زده بود) ولی شکستن پسته با دندان هم برای من نامانوس است. در آن دوران فقر را مطلق و همه چیز را به گردن رژیم می انداختند . غافل از اینکه در نهایت نتیجه ی معکوس میداد. نویسندگان آن موقع دردها را حتی بزرگتر جلوه میدادند ولی کمتر به راه حل اشاره میکردند. حالا به نظر من نوشته های گذشته را نه به عنوان سرمشق ، بلکه به عنوان مرحله ای از تاریخ و دیدگاه های آن موقع باید دید.

  2. حماسه ایرانی

    به آقایان علی کاکاوندی و سیاوش، اول اینکه قبل از آمدن کارخانه های پسته خندان کنی، خندان کردن پسته با دندان کاملا رسم بود و خیلی از زنان شغلشان این بود. اگر اطلاع نداریم بهتر است سکوت کنیم. دوم اینکه در مورد سرما، بچه های شین آبادی را فراموش کرده اید که وضعیت نادرست بخاری مدرسه شان چه آتشی بپا کرد؟ آقای درویشیان از نویسندگان بسیار خوب کشورمان ایران است و فقری که او از آن سخن می گوید وجود داشته و هنوز هم وجود دارد. اینکه همه چیز را به گردن رژیم می انداختند حرف نا معقولی است چرا که در یک کشوری که امکانات زیادی دارد، اگر مشکلات وجود دارند، همه به گردن رژیم هست چه در گذشته و چه اکنون. پدرم که دبیر دبیرستان بود، می گفت و چه به جا می گفت و حقیقی: اگر شما برای دیدن مدیر یک مدرسه باید ۵ تومان به مستخدم مدرسه بدهید، ۴ تومانش در جیب شاه می رود. این یک تمثیل بود از اینکه فساد اگر از بالاترین نقطه هرم قدرت شروع نشده باشد، اصلا بوجود نمی آید. این تمثیل را من نزدیک ۳۵ سال پیش به چشم خودم دیدم و آنرا تجربه کردم. به علتی با یک پیمانکار راهسازی به حضور وزیر راه و ترابری رفته بودم. به محض ورود، مستخدم یک چای جلوی پیمانکار و یکی هم جلوی من گذاشت که نخوردم. پیمانکار ۱۰۰۰ تومان (توجه کنید حرف از ۳۰ سال پیش است) در سینی گذاشت و به فاصله یک دقیقه فنجان دیگری با سینی آمد و چای من به علت سرد شدن خواست عوض شود که من گفتم چای نمی خورم. در مدت ۲۰ دقیقه ای که ما آنجا بودیم ۵ فنجان چای جلوی پیمانکار گذاشته شده و او خورده یا نخورده هر بار ۱۰۰۰ تومان در سینی گذاشت. وقتی بیرون آمدیم، من گفتم این آبدار چی در روز درآمد یک وزیر را در می آورد. پیمانکار گفت، این هزاری ها برای آبدارچی نبود، برای خود وزیر بود و این سوای پولی است که داده شده تا به توانم او را ملاقات کنم. حالا می بینید که هر چه کژی هست بر گردن رژیم است. و اما آقای قنبری فکر می کنم که اشتباه شما در کلمه حاضر اشتباه فشار روی حرف نادرست باشد چون از نویسنده غلط نوشتن بعید است.

  3. بایستی در مورد دردها حرف زد مکتوم ماندن آنها سرطانی شدن را بدنبال خواهد داشت بنابراین حرف از درد چه در قالب داستان و چه در قالب شعر و یا موارد دیگر ضرورتی انکارناپذیر است و وجدان جامعه را بیدار می کند. به هر حال آنهایکه با تاریخ ایران آشنا هستند می دانند فقر و فلاکت جزء لاینفک زندگی ایرانیان بوده است گر چه دنیا نسبت به گذشته تغییرات جدی داشته و توسعه اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و سیاسی در حد اعلا حادث شده و ایران نیز به تبع آن دگرگون شده لکن هنوز هم پدیده فقر و فلاکت دست از سر مان نکشیده فقط نوع ظهور و بروز آن تغییر پیدا کرده وقتی مسئولین حرف از فقر مطلق می زنند و برنامه‌ریزی کرده اند آن را از بین ببرند یعنی ما همچنان در کشور با افرادی مثل نیاز علی ندارد مواجهیم و بایستی چاره ای اندیشیده شود و بسیار هم دارد دیر می شود

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

شعری از حسین پناهی

ما تماشاچیانی هستیم که پشت درهای بسته مانده