داستان کوتاه بوقلمون صفت از آنتون چخوف

داستان کوتاه بوقلمون صفت از آنتون چخوف

- درداستان کوتاه
1111
0

مرد به سگ نزدیک میشود و ناگهان خودش را به جلو روی زمین پرت می کند و پاهای عقبی سگ را محکم میگیرد.

یک بار دیگر زوزه سگ به گوش میرسد و یکبار دیگر فریاد مرد شنیده میشود. چهره های خواب آلود در میان قاب پنجره ها پیدا می شوند و جمعیّتی که انگار از زیر زمین سبز شده باشند، دور آنها گرد می‌آیند.

پاسبان میپرسد: فکر می کنی اغتشاش شده باشد؟

آچومیهلوف به سمت چپ میچرخد و به طرف جمعیت میرود. نزدیک در حیاط، مرد سفیدپوش را می بیند که دست راستش را بالا نگهداشته و انگشت خونیناش را به جمعیت نشان میدهد.

در چهره نیمه مستش حالتی وجود دارد که گویی می گوید: صبر کن! اگر سزای این کارت را کف دستت نگذاشتم؛ خبیث لعنتی!

با دیدن مرد، آچومیهلوف تازه میفهمد که او خریوکین آهنگر است. باعث و بانی تمام این سر و صداها ـ یعنی سگی سفید و جوان با لک های زرد رنگ بر پشت ـ در حالی که روی زمین، وسط جمعیت ولو شده، سرتا پایش می لرزد و در چشمان پر آبش نگاهی حاکی از بی اعتمادی پیداست.

آچومیهلوف در حالی که راهش را از بین جمعیت باز میکند؛ می پرسد: چه خبر است؟ تو چرا اینجایی؟ انگشتت چه شده؟ تو بودی فریاد می کشیدی؟

خریوکین می گوید. قربان… من داشتم رد میشدم، کاری هم به کار کسی نداشتم؛ میرفتم تا در حوالی جنگل به دنبال دیمیتری یویچ بگردم که ناگهان این سگ بد ذات انگشتم را گاز گرفت.

باید مرا ببخشید. من کارگرم، یک کار بخصوص در دست انجام دارم و بالاخره یک نفری باید خسارت مرا بپردازد.

چون شاید من تا یک هفتهای نتوانم از این انگشت استفاده کنم! قربان… هیچجای قانون ننوشته که اجباری برای تحمل آزار از جانب حیوانات وجود دارد! اگر آنها همه هوس کنند ما را گاز بگیرند که دیگر نمی شود توی این دنیا زندگی کرد!

آچومیه لوف در حالی که ابرو بالا و پایین میاندازد، با تحکم می گوید: خوب، باشد. حالا این سگ کی هست؟ من به این قضیه جداً رسیدگی می کنم. من به شما یاد می دهم که سگهایتان را همینطوری ول نکنید!

دیگر موقعش رسیده که به آنهایی که به قانون احترام نمیگذارند درسی داده شود. من صاحب این سگ را تنبیه می کنم. به او می فهمانم که با کی طرف است!

و در حالی که به طرف پاسبان میچرخد، داد میزند: یلدیرین ببین این سگ مال چه کسی است و در این مورد گزارشی تهیه کن. سگ کشته خواهد شد. زود باش! به هر حال، فکر کنم یک سگ هار باشد. سگ کیست؟

یک نفر از لابهلای جمعیت میگوید: ظاهرش مثل سگ ژنرال ییگالوف است.

ـ سگ ژنرال ییگالوف؟! هووم! یلدیرین، شنلم را از تنم دربیاور، هوا خیلی گرم است! مثل این که می خواهد باران ببارد.

آچومیهلوف در حالی که به طرف خریوکین میچرخد، میگوید: این وسط یک چیزی هست که من نمیفهمم؛ آخر این سگ چه طوری می توانسته تو را گاز بگیرد؟ قدش آنقدر نیست که به سر انگشتان تو برسد.

این سگ، به این کوچکی و تو به این بزرگی! تو احتمالاً انگشتت به سوزنی، چیزی گرفته و بریده، و آن وقت فکر سگ به سرت زده و خواسته ای که از این طریق پولی به جیب بزنی. من آدمهایی مثل تو را خوب میشناسم؛ شما خیلی بدجنسید!

ـ قربان! او سیگارش را به صورت سگ پرت کرده، اما سگ که احمق نیست، در عوض او را گاز گرفته.

ـ دروغ میگوید قربان! او اصلاً نمیفهمد چه میگوید. اجازه بدهید تا خود قاضی حکم بدهد. قانون میگوید که حالا دیگر همه با هم برابرند. من خودم یک برادری در اداره پلیس دارم، اگر شما…

ـ حرف نزن!

پاسبان متفکرانه می گوید: نه، این سگ ژنرال نیست. ژنرال این جور سگ هایی ندارد. سگهای او فرق دارند.

ـ مطمئنی؟

ـ بله قربان! کاملاً مطمئنم.

ـ خودم هم این را می دانستم. ژنرال سگهای گرانقیمتی دارد. اما این یکی! این نه موی درستی دارد نه شکل و شمایل حسابی.

مردم چرا اینطور سگهایی را نگه میدارند؟ هیچ میدانی اگر یک چنین سگی توی مسکو یا سن پترزبورگ پیدا شود چه می شود؟ آنها دیگر صبر نمیکنند ببینند قانون چه میگوید، بلکه فوراً… و این پایان ماجراست. خریوکین! تو درد کشیده ای، و من از کنار این موضوع به راحتی نمیگذرم. باید یک درسی به آنها بدهم!

پاسبان با صدای بلند فکرش را بیان میکند که: اما با وجود این، شاید هم سگ ژنرال باشد! یک روزی من توی حیاط ژنرال، یک سگ مثل این را دیدم.

صدایی از میان جمعیت میگوید. مسلّم است که این سگ ژنرال است.

ـ یلدیرین! کمکم کن تا پالتویم را بپوشم. هوا سرد است. سگ را به منزل ژنرال ببر و از آنها بپرس. بگو که من آن را پیدا کرده ام و برایشان فرستاده ام. به او بگو که نگذارد سگ به خیابان بیاید. احتمالاً سگ گرانقیمتی است.

اگر هر کسی که از راه می رسد سیگارش را به دماغ او بکوبد، در مدت کوتاهی از بین خواهد رفت. سگ، حیوانی بسیار دوست داشتنی است. و تو، مرتیکه احمق! دستت را بیاور پایین! لازم نیست آن انگشت مسخره ات را به همه نشان بدهی. تقصیر خودت است!

ـ آشپز ژنرال اینجاست. بگذارید از او بپرسیم. سلام پروخور یک دقیقه بیا اینجا! نگاه کن ببین این سگ مال شماست؟

ـ این سگ؟! ما هیچ وقت اینطور سگی نداشته ایم!

آچومیهلوف میگوید: این سگ ارزشش را ندارد که در موردش پرسوجو کنیم. این یک سگ ولگرد است. بیش از این نمی توان چیزی گفت. اگر من می گویم این یک سگ ولگرد است، پس یک سگ ولگرد است! او کشته خواهد شد.

پروخور ادامه میدهد: این سگ مال ما نیست، این سگ به برادر ژنرال که تازه از راه رسیده تعلق دارد. ارباب من از این جور سگها خوشش نمیآید، اما برادرش برعکس، خوشش میآید.

آچومیهلوف می پرسد: پس برادر ژنرال، ولادیمیر ایوانویچ رسیده است؟و در این حال لبخندی بر چهره اش می‌نشیند.

ـ خوب، خوب، پس او رسیده و من خبر نداشتم! آمده که سری بزند؟

ـ بله قربان، برای دید و بازدید آمده.

ـ خوب، خوب، پس می گویی این سگ اوست؟ خیلی خوشحالم. برشدار! یک سگ کوچولوی قشنگ. یک سگ کوچولوی تند و تیز چه گازی از انگشت یارو گرفته! ها، ها، ها. چرا می لرزی کوچولوی خوشگل؟ این یارو آدم پستی است.

پروخور، سگ را صدا میزند و همراه با او دور میشود. جمعیت به خریوکین میخندد. آچومیهلوف او را تهدید میکند:

ـ آخرش یک روزی می گیرمت!

و در حالی که خودش را در شنلش می پوشاند، به راهش در میان بازار ادامه می‌دهد.

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

شعری از حسین پناهی

ما تماشاچیانی هستیم که پشت درهای بسته مانده