آنتون چخوف،داستان نویس و نمایشنامه نویس روس طی مدت کوتاه زندگی اش بیشتر از 700 اثر ادبی از خود به جا گذاشت. او پزشکی بود که در راه خدمت به مردم به بیماری سل مبتلا شد و در اثر همان بیماری در گذشت. داستان های کوتاه چخوف آثار بینظیر و ماندگاری است که در سالهای متمادی رنگ کهنگی نمیگیرد. داستان های او الهام بخش نویسندگان بزرگی همچون جیمز جویس نیز بوده است. در ذیل یکی از داستان های چخوف به حضورتان تقدیم میگردد.

«شرط بندی»

شبِ پاییزی تاریکی بود. بانکدار پیر در اتاق مطالعه اش  بالا و پایین می رفت و  پانزده سال پیش را به یاد می آورد که شبی پاییزی در خانه اش میهمانی داده بود. افراد متفکر زیادی حضور داشتند، و بحث های جالبی هم پیش کشیده شد. لا به لای همه ی این حرف ها، در باره ی مجازات اعدام هم صحبت کرده بودند. اکثر میهمانان، که در میان شان روزنامه نگاران و روشنفکران بسیاری دیده می شد، مخالف مجازات اعدام بودند. این شکل از مجازات را دیگر منسوخ شده، غیراخلاقی، واجرای آن را از یک دولت مسیحی بعید می دانستند. به عقیده ی برخی از آنها، مجازات اعدام باید در همه جا جایش را به حبس ابد می داد.

سرانجام، میزبان هم به حرف آمد و گفت: «من با نظر شما مخالفم. تا به حال نه مجازات مرگ را تجربه کرده ام و نه حبس ابد را؛ ولی اگر بخواهیم قیاس بگیریم، مجازات اعدام اخلاقی تر و انسانی تر از حبس ابد است. اعدام آدم را یک دفعه می کشد، ولی حبس ابد کم کم جان آدم را می گیرد. کدام جلاد رفتارش انسانی تر است؟ کسی که آدم را در عرض چند دقیقه می کشد یا کسی که چندین سال طول می کشد تا ذره ذره جان آدم را از تن اش جدا کند؟»

یکی از میهمانان گفت: «هر دوتایشان به یک اندازه غیراخلاقی اند برای این که هدف هر دوتایشان یکی و آن هم گرفتن جان آدم است. دولت که خدا نیست. حق ندارد چیزی را از انسان بگیرد که اگر خواست بعداً پس بدهد نتواند.»

در میان میهمانان وکیل جوانی بود که دور وبر بیست و پنج سال سن داشت. وقتی نظرش را خواستند گفت: «حکم اعدام و حبس ابد به یک اندازه غیراخلاقی اند، ولی اگر من برای خودم بخواهم از این دو یکی را انتخاب کنم، حتماً مورد دوم را انتخاب می کنم. هرچه باشد زندگی کردن به هر حالتی بهتر از زنده نبودن است.»

بحث داغی درگرفت. بانکدار که آن روزها جوان تر و جوشی تر بود، ناگهان کفری شد و با مشت محکم کوبید روی میز، و سر وکیل جوان داد کشید و گفت: «راست نمی گویید! حاضرم دو میلیون با شما شرط ببندم که طاقت پنج سال ماندن در زندان انفرادی را ندارید.»

وکیل جوان گفت: «اگر حرف تان جدی باشد، شرط تان را می پذیرم ولی نه برای  پنج سال، بلکه برای پانزده سال!»

بانکدار فریاد زد: «پانزده سال!؟ قبوله! آقایان، من دو میلیون سر این شرط بندی می گذارم.»

مرد جوان گفت: «قبول! شما دو میلیون سر این شرط بندی می گذارید و من هم آزادی ام را!»

بعد، این شرط بی معنی و نشانه ی توحش بین این دو بسته شد! بانکدار که با میلیون ها پول بی حساب اش ولنگار و بی خیال طی می کرد از این شرط بندی راضی بود و  سر میز شام وکیل جوان را دست می انداخت و می گفت: «تا وقت داری خوب فکرت را بکن ای جوان! برای من دومیلیون مبلغ ناچیزی است، ولی شما سه یا چهار سال از بهترین سالهای عمرتان را هدر می دهید. می گویم سه یا چهار سال برای این که بیش تر از این ها دوام نمی آورید. ای بیچاره! این را هم  فراموش نکن که حبس داوطلبانه تحملش خیلی سخت تر از حبس اجباری است. فکر این که آدم هر وقت دلش بخواهد می تواند آزاد باشد، تمام وجودت را در زندان مسموم می کند. دلم برایت می سوزد.»

و حالا بانکدار مدام عقب و جلو می رفت و همه ی این اتفاقات را از نظر می گذراند  و از خودش می پرسید: «با این شرط بندی چه چیز را می شد ثابت کرد؟ خوب شد که یک انسان پانزده سال از زندگی اش را تلف کرد و من هم دومیلیون پولم را دور ریختم؟  یعنی با این کارها می توان ثابت کرد که مجازات اعدام بهتر از حبس ابد است؟ نه، نه. همه این کارها بی معنی و پوچ بود و فقط توانست در وجود من هوسبازی های یک آدم خوشگذران را آشکار کند، و در او، طمع ورزی ساده ی یک آدم پول دوست را…»

بعد، ادامه ی ماجرای آن شب یادش آمد. قرار شد که آن مرد جوان تمام سال های حبس اش را تحت شدیدترین مراقبت ها  در یکی از ساختمان های درون باغ بانکدار بگذراند. قرار شد که پانزده سال آزاد نباشد حتی از آستانه ی در آن ساختمان  قدمی بیرون بگذارد. نه باید آدمها را می دید و نه باید صدایشان را می شنید. نامه یا روزنامه ای هم حق نداشت دریافت کند. اجازه داشت ساز بنوازد و کتاب بخواند. می توانست نامه بنویسد، شراب بنوشد و سیگار بکشد. طبق قراداد تنها راه ارتباطش با دنیای بیرون پنجره ی کوچکی بود که برای این کار ساخته می شد. هر چه دلش می خواست می توانست داشته باشد- کتاب، آثار موسیقی و شراب و مانند این ها- به هر اندازه که دلش می خواست، فقط کافی بود که سفارش هایش را بنویسد، ولی همه اش را تنها باید از آن پنجره ی کوچک دریافت می کرد. در قرارداد تمام ظرائف و جزئیات را در نظر گرفته بودند تا در دوران حبس اش شدیداً در انزوا باشد. مرد جوان مکلف شده بود که دقیقاً پانزده سال تمام در آن ساختمان بماند- شروعش از ساعت دوازده روز چهاردهم نوامبر 1870 بود و پایانش در ساعت دوازده روز چهاردهم نوامبر سال 1885. کوچک ترین حرکتی از جانب او برای شکستن شروط قرارداد، حتی دو دقیقه پیش از موعد معین، بانکدار را از لزوم پرداخت آن دومیلیون معاف می کرد.

در اولین سال حبس اش، تا جایی که از یادداشت های مختصرش می شد فهمید شدیداً از تنهایی و افسردگی رنج می برد. روز و شب مدام از اتاقش صدای پیانو می آمد. از مصرف شراب و سیگار خودداری می کرد. نوشته بود که شراب هوس هایی را در آدم تحریک می کند و این هوس ها بدترین دشمنان یک زندانی اند؛ تازه، هیچ چیز ملالت بارتر از این نیست که آدم شراب ناب بنوشد  و هم نشینی نداشته باشد. می دانست که سیگار هوای اتاقش را آلوده می کند. سال اول، کتابهایی را سفارش می داد که اساساً موضوعات ملایمی داشتند، رمانهایی با ماجراهای عاشقانه ی پیچیده، داستانهای عاطفی و خیالی، و چیزهایی از این قبیل.

در سال دوم، صدای پیانو از آن ساختمان درنمی آمد، و زندانی فقط می خواست برایش آثاری از موسیقی کلاسیک بیاورند. سال پنجم بود که دوباره صدای پیانو از اتاق زندانی بلند شد و شراب هم سفارش داد. همه ی کسانی که او را از آن پنجره ی کوچک تماشا می کردند گفتند که  درآن سال کار او فقط بخور و بخواب شده بود؛ مدام خمیازه می کشید  و با عصبانیت با خودش حرف می زد. کتاب نمی خواند. گاهی شب ها می نشست و چیزی می نوشت؛ چندین ساعت وقت می گذاشت و می نوشت و بعد صبح که می شد همه ی آنها را پاره می کرد. گاهی صدای گریه اش هم به گوش می رسید.

از نیمه ی دوم سال ششم بود که با حرص و ولع شروع کرد به مطالعه ی زبانهای گوناگون و فلسفه و تاریخ. خودش را غرق در مطالعاتش کرده بود-  آن قدر زیاد که بانکدار هم سرش به اندازه ی کافی برای تهیه ی کتابهایی که سفارش می داد شلوغ شده بود. ظرف چهار سال چیزی حدود ششصد جلد کتاب مورد درخواست او را تهیه کرده بود. در همین دوره بود که بانکدار نامه ای به شرح ذیل را از زندانی دریافت کرد:

«زندانبان عزیز، این خطوط را به شش زبان برای شما می نویسم. آنها را به افرادی که این زبانها را بلدند نشان بدهید. بگذارید آنها را بخوانند. اگر حتی یک ایراد هم در آنها پیدا نکردند از شما می خواهم که تیری در باغ شلیک کنید. این شلیک به من ثابت می کند که زحماتم هدر نرفته است. نابغه های هر عصر و هر عرصه ای به زبانهای گوناگونی سخن می گویند، ولی در همه ی آنها شعله واحدی فروزان است. آه! نمی دانید که چه شادی ماوراء زمینی یی را در روحم از این که می توانم اینها را بفهمم احساس می کنم!» خواسته ی زندانی برآورده شد. بعد بانکدار دستور داد دو تیردر باغ شلیک کردند.

از سال دهم به بعد، زندانی بی حرکت پشت میزش می نشست و چیزی جز انجیل نمی خواند. برای بانکدار عجیب بود که می دید مردی که در عرض چهار سال روی ششصد جلد کتاب علمی مسلط شده بود، یک سال تمام وقتش را صرف کتابی بکند که درکش آسان است.  پس از انجیل نوبت به کتب الهیات و تاریخ ادیان رسید.

در آخرین دو سال باقی مانده از حبس اش، مجموعه ی عظیمی از کتابهایی را خواند که  کاملاً جورواجور بودند. گاهی سرش با علوم طبیعی گرم بود، بعد آثار لُردبایرون و شکسپیر را سفارش داد. از یادداشت هایش پیداست که کتابهایی در زمینه ی شیمی، آموزش پزشکی، رمان، رساله هایی در باب فلسفه و الهیات نیز همزمان با هم جزو خواسته هایش بود. در مطالعاتش مانند مردی به نظر می رسید که لابه لای ویرانی ها ی کشتی درهم شکسته اش دارد شنا می کند و هرلحظه سعی می کند با چسبیدن حریصانه به تخته پاره ای و بعد به تخته پاره ای دیگر زندگی اش را نجات بدهد.

 

II

بانکدار پیر همه ی این ها را به خاطر می آورد و با خودش فکر می کرد:

«فردا ساعت دوازده، او دوباره آزادی اش را به دست می آورد. طبق توافق، باید دومیلیون به او بدهم. اگر این کار را بکنم، دیگر کارم تمام است- زندگی ام تباه می شود.»

پانزده سال پیش، میلیونری بود که پولهایش حساب و کتاب نداشت، حالا می ترسید از خودش بپرسد که طلب هایش بیش تر است یا بدهی هایش. قمار نافرجام در بورس معامله ی سهام، خرید و فروش بی حساب، و تند مزاجی اش که در آینده هم نمی توانست از شرش خلاص شود، کم کم به این بدبیاری ها کشیده شده بود، و آن میلیونر مغرور و نترس و با اعتماد به نفس را به بانکدار متوسطی تبدیل کرده بود که با هر افت و خیزی در سرمایه گذاریهایش لرزه بر اندامش می افتاد. در حالی که از یأس سرش را بین دستهایش گرفته بود غرغر می کرد و می گفت: «لعنت به این شرط بندی! چرا این مرد نمی میرد؟ فقط چهل سالش است. حتی یک پول سیاه هم برایم باقی نمی گذارد. ازدواج می کند و از زندگی اش لذّت می برد، وارد بورس بازی می شود، در حالی که من باید با حسادت مانند یک گدا همیشه چشمم به دست او باشد،  و مدام این جمله را از او بشنوم که به من می گوید: «من خوشبختی زندگی ام را مدیون شما هستم، بگذارید به شما کمک کنم!» نه، این دیگر خجالت آور است! تنها راه رهایی ام از این ورشکستگی و بی آبرویی مرگ این مرد است.»

زنگ ساعت سه ی نیمه شب نواخته شد؛ بانکدار گوشهایش را تیز کرد، همه ی اهالی خانه خواب بودند و صدایی جز صدای لرزش درختان در سرما شنیده نمی شد. در حالی که سعی می کرد بی سرو صدا کار کند، کلید در ساختمانی را که پانزده سال بسته مانده بود از گاوصندوق نسوزش درآورد و در جیب کت اش گذاشت و بیرون رفت.

هوای باغ سرد و تاریک بود. باران می بارید. بادِ تند آمیخته با نم باران در باغ می پیچید و زوزه می کشید و درختان را به جنب و جوش درمی آورد. بانکدار هر چه به چشمهایش فشار آورد،  زمین و مجسمه های سفید و آن ساختمان و درختان، هیچکدام را نمی توانست ببیند. در حالی که به سمتی می رفت که آن ساختمان قرار داشت، دو بار نگهبان را صدا کرد. جوابی نیامد. معلوم بود که نگهبان از سردی هوا به جایی پناه برده و حالا در آشپزخانه یا گلخانه خوابش برده است.

پیرمرد فکر می کرد: «اگر دل و جرئت اش را داشته باشم که قصدم را عملی کنم، اوّل از همه به نگهبان مظنون می شوند.»

در تاریکی حس اش را دنبال می کرد تا پله ها و در آن ساختمان را پیدا کند، سرانجام پایش به درگاه آن ساختمان رسید. بعد، کورمال کورمال از راهرو کوچکی رد شد وکبریتی روشن کرد. هیچ کسی آنجا نبود. تخت خوابی بدون لوازم خواب آنجا بود، و در گوشه ی اتاق یک  بخاری سیاه چدنی قرار داشت. مُهر و موم دری که پشت آن اتاق های محل زندگی زندانی بود هنوز دست نخورده مانده بود.

وقتی که کبریت خاموش شد، پیرمرد که حالا از هیجان بدنش می لرزید، از آن پنجره ی کوچک به درون ساختمان زُل زد. شمعی با نوری بی جان در اتاق زندانی می سوخت. پشت میز نشسته بود. چیزی جز  پشت اش و موی سرش و دستهایش دیده نمی شد. کتابهای باز، روی میز، روی دو صندلی راحتی اش و روی فرش، نزدیک میزش ولو شده بود.

پنج دقیقه گذشت، ولی زندانی حتی یک بار هم جنب نخورد. پانزده سال حبس به او یاد داده بود چه طور بی حرکت بنشیند. بانکدار با انگشت چند ضربه ای به پنجره زد، ولی زندانی هیچ حرکتی که نشانه ی واکنشی باشد از خودش نشان نداد. بعد بانکدار با احتیاط مُهر و موم در را باز کرد و کلید را در قفل چرخاند. صدای گوش خراشی از قفل زنگ زده درآمد و در با صدای غژغژ، کمی باز شد. بانکدار انتظار داشت که فوری صدای پا و فریاد بهت انگیزی را بشنود، ولی سه دقیقه گذشت و اتاق مثل قبل سوت و کور بود. عزمش را جزم کرده بود که وارد شود.

پشت میز، مردی که با آدمهای عادّی فرق داشت بی حرکت نشسته بود. اسکلتی بود که روی استخوان هایش پوستی را تنگ کشیده باشند، چین و شکن موهایش مثل زنها بود و ریش درهم و برهمی داشت. صورتش زرد بود و به رنگ خاکی می زد. گونه هایش تو رفته بود و پشت اش باریک و بلند بود، و دستش که حالا سرش را روی آن نگه داشته بود آن قدر لاغر و نازک بود که از نگاه به آن آدم ترس اش می گرفت.  تارهایی از موی نقره ای لابه لای موهایش دیده می شد. اگر کسی به صورت آب رفته و سالخورده اش نگاه می کرد باورش نمی شد که او فقط چهل سالش باشد. در خواب بود. … سرش خم شده بود و جلوش روی میز یک ورق کاغذ بود که چیزی با خط خوش رویش نوشته شده بود.

بانکدار فکر کرد: «موجود بیچاره! در خواب است و به احتمال زیاد دارد خواب آن دو میلیون پو ل را می بیند. و من کافی است که این آدم نیمه جان را بردارم و روی تخت اش بیندازم و با کمی فشار بالش خفه اش کنم؛ بعد حتی باهوش ترین متخصص ها هم کوچک ترین مدرکی برای اثبات این که خشونت عامل مرگ بوده نخواهد یافت. امّا اوّل باید ببینم که اینجا چه نوشته است…»

بانکدار آن برگه را از روی میزبرداشت و این را خواند:

«فردا  سر ساعت دوازده ظهر آزادی ام را و نیز حق ام را برای بودن در کنار آدمهای دیگر پس می گیرم، ولی پیش از ترک این اتاق و دیدن آفتاب، لازم است چند کلمه ای با شما حرف بزنم. با وجدانی آگاه به شما می گویم، همان گونه که در پیشگاه خدا که ناظرم است می گویم، که من از آزادی و زندگی و سلامتی بیزارم،  همچنین از همه ی آن چه که شما در کتابهایتان اسم شان را خوبی های این دنیا گذاشته اید.

«پانزده سال با اشتیاق تمام به مطالعه ی زندگی این دنیا پرداختم. درست است که در این مدّت نه دنیا را دیده ام و نه آدمها را، امّا از کتاب هایتان شراب های خوشگوار نوشیده ام، ترانه ها خوانده ام، در جنگل ها به شکار گوزن و گراز رفته ام، و به زنها عشق ورزیده ام…. زن های زیبایی که همچون ابرها اثیری بودند و با جادوی قلم شعرا و نوابغ تان بوجود آمده بودند، شب ها به دیدارم می آمدند و در گوش هایم قصه هایی را می گفتند که باعث می شد هوش از سرم بپرد. با کتابهای شما من از قلّه ی دماوند در ایران و  قله ی بلان در فرانسه بالا رفتم و از آن بلندی ها طلوع خورشید را تماشا می کردم، و می دیدم که چگونه خورشید در غروب، آسمان و اقیانوس ها و قله ی کوهها  را در شفق سرخ و طلایی اش غرق می کند. در آنجا برق سریع صاعقه را که ابرهای بالای سرم را می شکافت می دیدم. در جنگل ها ی سبز، دشت ها، رودها، دریاچه ها و شهرها سیر می کردم. ترانه ی زنهای افسونگر و نواهای نی چوپانها را می شنیدم. به بالهای شیاطین خوبرویی می چسبیدم که به زمین می آمدند تا با من از خدا حرف بزنند…. در کتابهای شما من خودم را به گودال های بی انتهایی می انداختم، معجزه می کردم، آدم می کشتم، شهرها را به آتش می کشیدم، واعظ مذاهب نو بودم، قلمرو تمام شاهان را فتح می کردم….

«کتابهای شما به من دانایی دادند. تمام آنچه را که فکر بی آرام و قرار انسان در طی چندین قرن آفریده بود در حوزه ی کوچکی در مغز من جمع شده است. می دانم که از همه ی شماها دانا ترم.

«ولی از کتابهای شما متنفرم. از دانایی و از مائده های زمینی بیزارم. همه ی اینها مانند سرابی، بی ارزش، گذرا، خیالی و فریبنده اند. آدم می تواند مغرور، دانا و خوب باشد، ولی مرگ چنان از صفحه ی روزگار پاکش می کند انگار که آدم چیزی بیش تر از موشی که زیر زمین نقبی کنده است نیست، و همه ی خوشبختی اش، تاریخ اش وابتکارات  فناناپذیرش  یا با این کره ی خاکی می سوزد و یا با آن منجمد می شود.

«شما عقل تان را از دست داده اید و راه خطا را برگزیده اید. باطل را به جای حقیقت گرفته اید، و زشتی را به جای زیبایی. اگر روزی ببینید که بنا بر برخی اتفاقات نادر، ناگهان قورباغه و مارمولک روی درختان سیب و پرتقال به جای میوه بروید و از گل های سرخ به جای بوی خوش، بوی عرق اسبها بلند شود  شگفت زده می شوید، من هم وقتی که می بینم از آسمان دست کشیده اید و به زمین چسبیده اید تعجب می کنم. چیزی از کارهایتان سردر نمی آورم و نمی خواهم سردربیاورم.

«برای این که در عمل به شما ثابت کنم  چه قدر همه ی آنچه که برایش زندگی می کنید برایم منفور است، از دو میلیونی که روزی در رؤیاهایم مثل بهشت بود و حالا از آن بیزارم دست می کشم. برای این که هیچ حقی نسبت به آن پول نداشته باشم، پنج ساعت زودتر از زمان تعیین شده از اینجا می روم، و قرارداد را زیرپا می گذارم….»

وقتی که بانکدار به اینجا رسید آن کاغذ را روی میز گذاشت و سر آن مرد بی نظیر را بوسید، و در حالی که اشک می ریخت از آن ساختمان بیرون آمد. هرگز و در هیچ زمانی، حتی آن زمانی که در معامله ی سهام ضرر سنگینی را متحمل شده بود تا این حد احساس حقارت نکرده بود. به خانه اش که رسید روی تخت دراز کشید، ولی اشک ها و احساساتش نگذاشت تا چند ساعت خواب به چشمهایش بیاید.

صبح که شد نگهبان بینوا با رنگ و روی پریده سراسیمه پیش بانکدار رفت و گفت که دیده است مردی که ساکن آن ساختمان بود از پنجره ی باغ پایین آمد و به سمت در رفت و ناپدید شد. بانکدار فوری با خدمتکارهایش به آن ساختمان رفت و مطمئن شد که زندانی اش گریخته است. برای این که بعداً برایش حرف درنیاورند، آن نوشته ای را که در آن زندانی از دریافت آن دومیلیون صرف نظر کرده بود برداشت و بعد، در بازگشت به خانه آن را در گاوصندوق نسوزش گذاشت.

 

ترجمه:محمدرضا نوشمند

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

شعری از حسین پناهی

ما تماشاچیانی هستیم که پشت درهای بسته مانده