اولین داستان

اولین داستان

- درخاطرات
315
0

.     چهارده سالم بود ؛ چند تا داستان نوشته بودم و نمیدانستم که چطور باید به صورت کتاب چاپ کنم. فکر میکردم که تنها راه چاپ کردن آن “چاپخانه ی ایوانی” نزدیک مدرسه مان است. مدتی خرجی تو جیبی ام را جمع کردم و وقتی فهمیدم که به اندازه ی کافی پول دارم به چاپخانه رفتم،داستان هایم را هم برده بودم.

.     کارگری داشت حروف چینی میکرد. به او گفتم با مسئول چاپخانه کار دارم. گفت:«کاری داری به من بگو.» گفتم:«نه؛با خودش کار دارم.» انقدر اصرار کردم تا رفت و  با یک آدم مسن برگشت.او پرسید:« چه کار داری بچه جان؟»

گفتم:«با مسئول چاپخانه کار دارم.»

گفت:«چه کاری داری!»

گفتم:«من چندتا داستان دارم و میخواهم چاپ کنم. پولش را هم آورده ام.»

گفت:«بچه جان ما که کتاب چاپ نمیکنیم. چاپ خانه ی کتاب دم و دستگاه و وسایل زیادی میخواهد که ما نداریم.»

گفتم:«مگر اینجا چاپ خانه نیست؟پس چه چاپ میکنید؟»

گفت:«ما اطلاعیه و اعلامیه ی مجلس ترحیم چاپ میکنیم.»

گفتم:«پس من کتابم را کجا چاپ کنم؟» گفت:«بچه جان ما نمیدانیم؛توی این خط ها نیستیم و نمیدانیم کجا کتاب چاپ می کنن.»

ناامید شدم چون من هم نمیدانستم داستان را کجا چاپ میکنند. این بود که داستان هایم روی دستم ماند.

درباره نویسنده

در حال حاضر پزشک عمومی هستم و متولد سال 1339. از 14 سالگی داستان نویسی را شروع کردم و تا 18 سالگی چندین داستانم در نشریات دانش آموزی (در تهران) و دانشجویی (دانشکده ی علوم کرمانشاه) و در جاهای دیگر به صورت متفرقه چاپ شد و با وقفه ای طولانی مدت از سال 88 مجددا شروع به نوشتن کردم که درسال 94 به صورت مجموعه داستانی با عنوان "عاقبت یک رویا" چاپ شد.

ارسال یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

شعری از حسین پناهی

ما تماشاچیانی هستیم که پشت درهای بسته مانده